کد خبر: ۲۳۸۸۳۲
تاریخ انتشار: ۱۰:۱۲ - ۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۹
نه طلبه اند نه سرد و گرم روزگار چشیده، دهه هفتادی اند با همان ترس هایی که این ویروس به جان همه مان انداخته.
به گزارش جنوب نیوز، خدا خدا می کنند سیر نزولی آمار مبتلایان به کرونا ادامه دار شود،چرا که بیشتر از هر کسی خبر دارند از حال و روز پرستاران بیمارستان های کرونایی.تمام این روزهایی که خیلی ها  سفت و سخت پاگیر قرنطینه خانگی هستند و گاهی با تماشای تصویر رنگ پریده پرستاران در قاب جادویی نم اشکی به چشمانشان می نشیند، هستند جوانانی که  خودشان را  به قرنطینه بیماران کرونایی رساندند برای خدمت داوطلبانه.

بیشتر آنها نه طلبه اند، نه سرد و گرم روزگار چشیده، دهه هفتادی اند با همان ترس هایی که این ویروس به جان همه مان انداخته. در تمام لحظه های سختی که پرستاران از شدت خستگی گوشه ای می نشینند و بی اختیار گریه می کنند، هستند که دستی روی شانه شان بزنند و بگویند تنها نیستی رفیق! ما کنارتان هستیم، حتی به اندازه تعویض کیسه سوند یک بیمار، خالی کردن سطل زباله های بیمارستانی، حتی به اندازه شنیدن غر و لند بیماری که خسته شده از 14 روز حبس بیمارستانی با چاشنی تلخ درد.

روایت لیلا  از احساسات ضد و نقیض در قرنطینه خانگی

«لیلا یاراحمدی» روایت را  از احساسات ضد و نقیضی که در یکی از روزهای حبس خانگی به جانش افتاده بود شروع می‌کند؛ «کرونا به اوج رسیده بود و هر روز کلی آدم از دنیا می رفتند و بستری می‌شدند، قرار بود برای آرام گرفتن این قطار پر سرعت همه در خانه بمانیم. خودم را در خانه سرگرم می کردم. تازه عروس بودم و بی دغدغه فرزند و دور از خانواده. راه ها هم بسته بود و هر روز تماس تصویری با خانه پدری در تهران برقرار.

 فاصله من با بیمارستان امام خمینی فریدون کنار زیاد نبود. آنجا غوغایی به پا بود و می دانستم که این بیمارستان مختص بیماران کرونایی شده. یک روز اتفاقی فراخوان یکی از طلبه ها برای گذراندن آموزش فشرده کمک بهیاری داوطلبانه را در اینستاگرام دیدم. ابرو بالا انداختم و در دلم بلند بلند حرف زدم: مگه دیوانه ام؟ یک سال قبل که خواهر بیچاره ام سه هفته بیمارستان بستری بود،من فقط یک شب آن هم با کلی ادا و اطوار پیشش ماندم، انقدر که از بیمارستان بدم میاد. حالا برم وسط کرونایی ها!

اینها را گفتم و از پست اینستاگرام رد شدم. اما یک آن از خودم خجالت کشیدم. من که پارسال وقتی سیل آمده بود روی پایم بند نبودم و کمک حال گروه های جهادی شدم، چرا الان بی تفاوت در خانه نشسته ام؟ هی به خودم نهیب زدم. دوباره برگشتم به همان پست. خلاصه بگویم، کسب موافقت همسر و شرکت در دوره فشرده آموزشی و پنهان کردن ماجرای حضور داوطلبانه در بیمارستان از خانواده ام. یکه تاز پیش رفتم تا رسیدم پشت در بیمارستان. در تمام این مدت همسرم که کاملا مرا می شناخت و از آنچه بر دلم می گذشت خبرداشت سکوت کرد، می دانست پای من هرگز به قرنطینه بیماران کرونایی باز نمی شود. اما این بار اشتباه کرده بود.»

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

با روایت های پرستار داوطلب  28 ساله  همراه می شویم. ساده و صمیمی حرف می زند و ما را به پشت در قرنطینه بیماران کرونایی می برد. آنجا که ترس ها ترمز جسارتش را کشیدند؛« چشم باز کردم دیدم با لباس های مخصوص چند قدم بیشتر تا قرنطینه بیماران کرونایی فاصله ندارم. بالاخره آمد به سرم از آنچه می ترسیدم. ترس به جانم افتاد و دست و پایم شروع کرد به لرزیدن، همان ترس های دوران کودکی. من از بچگی هر وقت خون می دیدم دست و پایم شل می شد و رنگ از رخم می پرید. همیشه از بیمارستان می ترسیدم، از نگاه کردن به صورت اموات وحشت داشتم. همیشه آخرین نفری بودم که خبرهای بد را می شنیدم. پشت در قرنطینه لب هایم می لرزید. متوسل به ذکر شدم. ذکری که مادرم از بچگی به دختر ترسویش یاد داده بود "لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم" گفتم خدایا خودت به دادم برس. کمک کن جا نزنم.»

 از منفعت شخصی تا مصلحت اجتماعی

وقتی از ترس هایش و لرزش دستانش پشت در بخش قرنطینه بیماران کرونایی می گوید فکری می شوم که این جوان چرا پنجه در پنجه کابوس های دوران بچگی اش انداخته. خوان خدمت در این روزهای کرونایی گسترده است. مشارکت در تولیدماسک، توزیع بسته های ارزاق میان نیازمندان و ده ها خدمت دیگر. چرا بیمارستان؟

 بی پرده سوالم را می پرسم و در عجب می مانم از پاسخ لیلای قصه مان؛«ترس من مسئله شخصی من هست و تاجایی می توانستم پابندش باشم که پای خودم در میان باشد، من از بیمارستان می ترسیدم، اما حالا اوضاع فرق می کرد. مصلحت، مصلحت اجتماعی بود. یک ویروس همه را درگیر کرده، پای حفظ جان مردم در میان بود، پای پرستارانی که رمق برایشان نمانده. من هم خودم را قانع کردم که وقت آن است که به جنگ با ترس هایم بروم.»

این معرفت یک جوان  دهه هفتادی است. بانوی جوانی که نه طلبه است که گمان کنیم  پای درس و بحث بزرگان نشسته و به این درک رسیده، نه آنقدر پا به سن گذاشته که تفکرش وامدار تجربه های سال های زندگی اش باشد اما اینطور از مرزبندی بین منفعت شخصی و مصلحت اجتماعی می گوید.

اگر ماسک نداشتم آبرویم می رفت

روایت های او از حضور داوطلبانه در قرنطینه بیماران کرونایی شنیدنی تر می شود؛«در آن لحظه ها خدا را شکر می کردم که ماسک روی صورتم است و کسی نمی بیند که مدام لب هایم می جنبد و ذکر می گویم. اگر ماسک نداشتم از صورت رنگ پریده ام حتما می فهمیدند که حسابی ترسیده ام و آبروی همه داوطلبان را می بردم. از آنجا که شب زنده داری را همیشه دوست داشتم انتخابم شیفت شب بود. مسئول پرستاری از این انتخاب من تعجب کرد. می گفت سخت ترین شیفت کاری ما شب تا صبح است. حتما کار پرستاران ما با حضور شما سبک تر می شود.»

ثواب خدمت شب اول هدیه به روح پدرم

بزرگ و بزرگ بودن به سن نیست. در این دو ماه کرونایی در مواجهه با  جوان های دهه هفتادی مدافع سلامت بارها عیار درست بودن این جمله دستمان آمد.«لیلا یارمحمدی» از عهد شب اول می گوید:« وارد بخش شدم. اولین شب ورودم به بیمارستان مصادف شده بود با سالگرد درگذشت پدرم.گفتم بابا اگر خدمت امشب من ثوابی داشت، اجرش تقدیم تو. تصمیم گرفتم هر شب ثواب خدمت را به یکی هدیه  کنم و با مرام همان فرد به بیماران رسیدگی کنم.پدرم همیشه سخاوتمندانه از خودش می گذشت و من آن شب باید سخاوتمندانه پرستاری می کردم.

تعداد بیماران کرونایی کم نبود. تخت به تخت رفتم و به همه بیماران سلام دادم. سالمندان را مامان و بابا خطاب می کردم. بیمارهایی که به ضرب قرص و تزریق سرم دردشان آرام شده بود و بین خواب و بیداری پرسه می زدند با شنیدن صدای مامان و بابا گفتن من چشمان بی رمقشان برق می زد و سرشان را از روی بالش بلند می کردند، فکر می کردند واقعا دخترشان هستم.»

احتضار بیمار و معجزه خدمت

نیمه شب،قرنطینه کرونایی ها،بیماران بدحالی که دختر جوان هر چند دقیقه یک بار چشم می دوخت به نمایش ضربان قلبشان. بساط حمله جور بود. همه ترس های دوران کودکی، جسارت لیلا را نشانه گرفته بودند. انگار عزم خدا هم برای امتحان پرستار داوطلب جزم شده بود، لیلا از اتفاق شب اول می گوید:

«در حال مرتب کردن پتوی یکی از بیماران بدحال بودم که یک دفعه دیدم پیرزن به حال احتضار درآمد و نفس هایش به شماره افتاد. پرستاران بالای سرش آمدند و تلاششان برای زنده ماندن او بی فایده بود. بیمار به رحمت خدا رفت. من دستگاه ها را از او جدا کردم. چشمانش را بستم. ملافه را روی صورتش کشیدم، اصلا یادم رفته بود که از نگاه کردن به صورت اموات هم وحشت داشتم. یکی دو روزی که گذشت همه آن ترس ها فراموش شدند انگار کن که از اول نبودند،  خیلی زود فهمیدم که من، شجاع نشدم. من همان لیلای ترسو هستم و  این، تقدس خدمت به بیماران بود که بهانه ای شد برای پیروزی بر همه ترس هایی که از کودکی در وجودم ریشه دوانده بود.»

وسط کرونایی های سرگردان میان مرگ و زندگی چه می کنی؟

یک نیروی جوان و تازه وارد که نه درس پرستاری خوانده نه سابقه پرستاری و بهیاری دارد، آمده وسط قرنطینه بیماران کرونایی که در حساس ترین وضعیت جسمی قرار دارند و این ویروس آنها را میان مرگ و زندگی سرگردان کرده. آمدی اینجا چه کنی؟

 چند روز قبل از اعزام به بیمارستان  این سوال را از خودش می پرسید. تمرین می کرد برای داشتن جوابی در آستین. پیش بینی اش وقتی درست از آب در آمد که قرار شد بارها پاسخ همین سوال معنی دار پرستاران را بدهد؛« پرستاران بخش قرنطینه بیمارستان، روزهای اول مرتب پیگیر دلیل آمدنم شدند. من هم می گفتم هر کاری که شما بگید. مثلا تخت بیمار را مرتب کنم، سطل های زباله را خالی کنم. پاسخ من آنها را متعجب می کرد. اما برای قانع شدنشان کافی نبود. یک شب پرستاری به من گفت خانم داوطلب! کیسه سوند بیمار تخت 10 را عوض کنید، از لحن صدایش که توام با عصبانیت بود دستم آمد که باورم نکرده. یک چَشم آرام حواله لحن عصبانی اش کردم و کاری که گفته بود را انجام دادم. بعد از بیست دقیقه گفتم انجام شد خانم پرستار! کار دیگری هست بگویید. نمی دانم شاید چشمان خسته اش صداقت نگاهم را فهمید که ورق رفتارش برگشت. از همان شب با هم دوست شدیم و من مونس او شدم و سنگ صبور دلتنگی هایش.»

 قصه تلخ پر تکرار و دروغ های مصلحتی شاخ دار

 از روزی که کرونا آمد ماجرای بی وفایی فرزندان و فراری شدنشان از پدر و مادر مبتلا به کرونا را بارها شنیدیم، اما تکرار هیچ وقت از تلخی این قصه ها نمی کاهد.پرستار داوطلب هم با بغض راوی یکی از همین قصه ها می شود؛« یک شب بیماری که تازه بستری شده بود شروع کرد به گریه کردن، از آن گریه ها که بند نمی آمد. سن و سالی ازش گذشته بود. ناز و نوازشش کردم. پیرزن التماس می کرد و می گفت اجازه دهید بچه ها به دیدنم بیایند. من هم خواستم پا درمیانی کنم و به پرستار گفتم این پیرزن گناه داره، اینطور پیش بره غصه ندیدن بچه ها از پا می اندازدش. چرا اجازه نمی دهید بچه هایش بیایند. پرستار درگوشم گفت نمی آیند، ما چه کنیم؟ چند بار به بچه هایش زنگ زدم و گفتم مادرتان بی تاب است.کاور محافظتی تنتان می کنید، نگران ابتلا به بیماری نباشید. بیایید یک سر بهش بزنید. گفتند نمی آییم. ما هم تقصیر را گردن خودمان انداختیم. به پیرزن گفتیم رییس بیمارستان اجازه ملاقات نداده و گفته برایتان ضرر دارد.خلاصه  برای آنکه غصه بلایی سر بیمار نیاورد  هر روز کلی دروغ مصلحتی می گفتم. می گفتم بچه هایت آمدند پشت در قرنطینه،التماس کردند که بیایند داخل شما را ببینند اما  اجازه نداشتند، خودم برایش کمپوت می گرفتم و می گفتم این را دخترت برات آورده و سفارش کرده همه را بخوری.»

این سوال شما جواب ندارد!

هیچ وقت جوابی برای سوال پرستاران از داوطلبان خدمت در بیمارستان پیدا نشد. لیلا هم جواب دندان گیری برایش نداشت؛«یک شب تعداد بیماران بد حال کمتر بود،پرستاران دور هم جمع شدند، دلتنگ بچه هاشان بودند و سفره دلتنگی را با هم به اشتراک می گذاشتند. نوبت به من رسید. خوب من هم دلتنگ همسرم و پدر و مادرم بودم. سوال همه شان یک جمله بود و آن را لا به لای حرف هایشان چند بار تکرار کردند؛ "واقعا برای خدمت در قرنطینه بیماران کرونایی پولی نمی گیرید؟ برای چی آمدید؟" یکی از پرستارها می گفت می دانی چند پرستار و بهیار وقتی کرونا آمد با اینکه استخدام رسمی بودند از دانشگاه علوم پزشکی استعفا دادند؟ آن یکی می گفت هر کاری در این دنیا مزدی دارد. گفتم نگویید شعار می دهد ها! اما مزد من دعای این بیماران است. یکی از پرستارها هم گفت ما اگر مجبور نبودیم اینجا خدمت نمی کردیم. این جمله را به حساب خستگی هایشان گذاشتم و گرنه لبخند همیشگی شان وقت مواجهه با بیماران و قربان صدقه رفتن ها موقع بدرقه بیماران بهبود یافته حرف دیگری می زد.»

استندآپ کمدی در قرنطینه

 تمرین کرده  صبور باشد در برابر پرستارانی که خسته شده اند. به خودش قول داده حق بدهد به بیمارانی که درد و تنهایی کج خلقشان کرده است. به قولش عمل کرده که هیچ  موفق شده لبخند را به لب بیماران بداخلاق بنشاند و دوستی اش با پرستاران عمیق و ریشه دار شده است. لیلا  یک تنه حال و هوای قرنطینه را در شیفت های بی رونق و کسل کننده شب عوض کرده، تا آنجا که پای استند آپ کمدی را هم به قرنطینه باز کرده است:« شب ها حالم خوب است و خندانم. استندآپ کمدی اجرا می کنم و پرستارانی که مجبورند بیدار بمانند لحن کلام مرا دوست دارند و حسابی می خندند. خلاصه موفق شدم یخ روح خسته پرستاران را آب کنم. لبخند را به لب بیمارهایی که قهر می کنند و غذا نمی خوردند بنشانم. همین برایم کافی است.»

منبع: فارس
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: