کد خبر: ۲۳۶۲۸۳
تاریخ انتشار: ۱۴:۵۴ - ۱۶ آذر ۱۳۹۸
کنگره سرداران و 2121 شهید استان بوشهر
در آستانه برگزاری کنگره سرداران و 2121 شهید استان بوشهر زندگینامه و یاد شهدایی را گرامی می داریم که برای سربلندی این نظام و انقلاب از جان خود گذاشتند تا این شجره طیبه همچنان به مثابه یک درخت تنومند از گزند باد و طوفان های توطئه دشمنان نظام در امان بماند.
به گزارش جنوب نیوز، در آستانه برگزاری کنگره سرداران و 2121 شهید استان بوشهر زندگینامه و یاد شهدایی را گرامی می داریم که برای سربلندی این نظام و انقلاب از جان خود گذاشتند تا این شجره طیبه همچنان به مثابه یک درخت تنومند از گزند باد و طوفان های توطئه دشمنان نظام در امان بماند.   

نام ونام خانوادگي شهيد :سيد مهدي موسوي، نام پدر: سيدمحمود ، نام مادر:سيده صديقه هاشمي، تاريخ تولد : 42/10/27، محل تولد : برازجان، وضعيت تأهل : مجرد، ميزان تحصيلات : ديپلم، عضويت :بسيجي، تاريخ شهادت : 63/12/25، محل شهادت : ام الرصاص-بدر، محل دفن: بهشت سجاد (ع)برازجان

زندگي نامه شهيد 

شهيد مهدي موسوي در بيست و هفتم دي ماه سال 1342 همان سالي كه امام خميني در پانزدهم خردادماه آن فرمودند:سربازان من يا در گهواره اند يا هنوز دنيا نيامده اند،در شهر شهيد پرور برازجان به دنيا آمد تا ياد آور نام قيام كننده آخر الزمان باشد.سيد مهدي در خانواده اي مذهبي و زير نظر تربيت پدري معلم و دل سوز به نام سيد محمود و مادري فداكار و پاك دامن به نام سيده صديقه هاشمي بزرگ گرديد و پرورش يافت.پرورش مذهبي خانواده از ايشان فردي جسور و عاشق اهل بيت(ع)ساخته بود. 

دوران انقلاب اسلامي و مبارزات مردمي بر عليه طاغوت زمان،مصادف بود با نوجواني سيد مهدي.چون روحيه اي مذهبي داشت،در برپايي تظاهرات بر عليه رژيم منحوس پهلوي نقش عمده اي از خود نشان مي داد.


از سمت چپ نفر اول شهيد 

پس از پيروزي انقلاب  اسلامي به رهبري امام بزرگوار امت همواره به فرامين امام امت گوش فرا داده و بسيج را به عنوان بهترين مكان براي اين منظور انتخاب كرد.تحصيلات خود را تا پايان مقطع متوسطه و گرفتن ديپلم ادامه داد.شهيد بزرگوار سيد مهدي موسوي فردي متقي و با ايمان و از حالات روحاني بالايي برخورادر بود.با شروع جنگ وظيفه خود دانست كه در ميدان نبرد بر عليه كفار شركت نمايد.

بنابراين بارها در ميدان نبرد حضور يافت و در عمليات هاي مختلف شركت جست. او در جبهه در واحداطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود.  وظيفه آن واحد جمع آوري و كسب اطلاعات از مواضع دشمن،نوع سنگرها،تعداد نيروهاي مستقر آن ها،و اطلاع دقيق از تحركات دشمن بود،و پر واضح است كه چنين مأموريت هايي،مرداني از جان گذشته مي خواهد كه سيد با كمال افتخار و اقتدار پذيرفته بود.
در تاريخ 5/2/1363 از طريق سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به جبهه هاي نبرد اعزام و براي نبرد با بعثيان و حماسه آفريني به منطقه ام الرصاص منتقل گرديد.   

بيست روز بعد يعني در تاريخ 25/2/1363 سيد مهدي به همراه تيمي از نيروهاي اطلاعات عمليات،براي شناسايي منطقه عملياتي بدر از خط مقدم نيروهاي خودي گذشتند و وارد منطقه خطر و محدوده خطوط دشمن شدند.آن جا ديگر معلوم نشد كه سيد چگونه شهيد شد ، زيرا جسدش سال ها در آن منطقه زينت بخش جزيره ام الرصاص بود.و پس از عمري انتظار،بر روي دست هاي امت شهيد پرور به سوي گلزار شهداء برازجان،تشييع و به خاك سپرده شد.  

 از خاك تا افلاك

سيد مهدي اولين فرزند خانواده و اولين نوه بود.او با گريه اش شادي را در همه فاميل تقسيم كرد،همگي ورد زبانشان شده بود كه مهدي مثل ماه مي ماند.مادرش نام سيد مهدي را به خاطر ارادت و علاقه نسبت به حضرت صاحب الزمان(عج) بر او گذاشت.عموي سيد مهدي هر روز صبح قبل از اين كه به محل كارش برود،لحظه اي را با او مي گذراند.

سيد مهدي تقريباً 3 ساله بود كه با خانواده اش به آبپخش رفت زيرا پدرش معلم بود و به آن جا انتقال يافته بود.تا كلاس چهارم ابتدايي در آن جا مشغول به تحصيل شد. هم زمان با انتقال پدرش به مدرسه راهنمايي شهيد چمران،آن ها نيز به برازجان(خانه خود)بازگشتند.بعد از اتمام دوران ابتدايي راهي مدرسه راهنمايي شهيد چمران كه پدرش مديريت آن را برعهده داشت،شد.سپس وارد دبيرستان شهيد بهشتي و در رشته تجربي مشغول به تحصيل شد.بسيار درس خوان و كوشا بود و همه را به درس خواندن سفارش مي كرد.ايشان علاوه بر تحصيل و تلاش در سنگر دانش،در سنگر بسيج نيز پر تلاش بود،و در همه راهپيمايي ها حضور داشت.

سوم دبيرستان بود كه براي آموزش نظامي به مدت40 روز به كازرون رفت.بعد از اينكه ديپلم گرفت مي خواست به سربازي برود.پدر و مادرش به او پيشنهاد كردند كه بادختر عمويش نامزد كند و سيد مهدي گفت:من جز تقوا و حجاب از همسر آينده ام،چيزي  نمي خواهم ، اگر شما تشخيص مي دهيد كه اين دو را دارد،من قبول مي كنم.نامزدش دختر مؤدب و مؤمني بود به همين خاطر سيد محمود از او خواستگاري نمود بعد از آن به خدمت مقدس سربازي رفت .

ايشان وقتي به مرخصي مي آمد به همه اعضاي خانواده سر مي زد،-از بزرگترها شروع مي كرد تا كوچكترها- او ديگر جواني رعنا و خوش هيكل شده بود،پدر با ديدنش خستگي از تنش زدوده مي شد.تمامي بستگان و آشنايان او را دوست داشتند و با او راحت بودند.بسيار خودماني و بي تكلف بود.لباس هاي ساده و تميز     مي پوشيد .

مادر سيد مهدي مي گويد:موقعي كه مي ديدمش،ابتدا خوشحال،و بعد از لحظه اي عصبي مي شدم.هميشه در ذهنم ندايي مي گفت:اين مال تو نيست،او را خواهند گرفت.از اين نوا بيزار بودم حتي در اوج خوشحالي،از اين فكر فرار مي كردم،ولي مثل اين بود كه مي خواستم،خودم را به نبودنش عادت دهم.سيد مهدي مجموعاً دو سال در جبهه بود و روز به روز ساكت تر و كم حرف تر مي شد.هيچ چيز ابراز نمي كرد نه از جبهه تعريف مي كرد و نه از حال و هواي بچه هاي جنگ و نه از سختي ها.



ايستاده نفر اول سمت راست شهيد سيد مهدي موسوي

يك روز مادرش مشاهده كرد كه لكه هاي سفيدي پشت گردن سيد مهدي پيدا شده است.وقتي از اين لكه ها سئوال كرد جواب داد:ميكروبي است كه در جبهه به بعضي از بچه ها سرايت كرده است.مادر جواب داد:نكند خطرناك باشد.گفت:نه بابا شيطان بزرگ براي ما خطر نيست،حالا اين ميكروب مي خواهد ما را از پا در بياورد.ولي تو به كسي نگو.و مادرش زير لب گفت:چشم.ولي مي ترسم تو را روزي از دست بدهم.

بعد از اين قضيه بود كه سيد مهدي رفت و ديگر بازنگشت،چشمان زيباي او در وداع تر شد و لب هايش از دردي پنهان بر هم فشرده مي شد،تا دل بكند و شيره جانش را ذره ذره در طراوت شادابي عشقي كه به گردنش حلقه زده است،رها كند و سيد مهدي به جبهه مجنون انتقال يافت و در همان جزيره بود كه مأموريتي به دو نفر جهت شناسايي منطقه دشمن دادند ، آنها مي بايست شبانه به منطقه طلائيه مي رفتند. آن دوسيد مهدي و نواز فرهمند بودند.

سيد مهدي به خاطر آشنايي كه از منطقه مورد نظر داشت،مسئول جمع آوري اطلاعات شد و نواز فرهمند به عنوان كمك همراه او بود و هردوساعت 5/2 شب بود كه با قايق به منطقه مورد نظر رسيدند، درآنجا مي بايست كه سيد مهدي از نواز جدا مي شد و به منطقه مي رفت تا موقعيت را ثبت كند،قرار بود كه اگر سيد مهدي تا يك ساعت ديگر بر نگردد نواز به طرف مقر حركت كند.يك ساعت به سختي گذشت واز سيد خبري نشد ، نواز طبق برنامه به تنهايي به طرف مقر حركت نمود .خدا داند كه او را چگونه به وصال محبوبش رسانيدند.

مادر شهيد

مهدي از همان دوران كودكي متانت وحجب و حياي خاصي داشت،به طوري كه  رفتار و اخلاق او در سنين كودكي توجه خيلي از دوستان و آشنايان را به خود جلب كرده بود.او معمولاً همنشين افرادي مي شد،كه سن كاملي داشتند و هميشه دوست داشت كه در محفل بزرگترها قرار بگيرد.تا حدي كه در همان دوران نوجواني در بسياري از كارها و فعاليت هاي سياسي پدرش برعليه طاغوت او را ياري مي كرد و دوشادوش پدر در مبارزات شركت مي نمود.به همين دليل در بين اعضاي خانواده جايگاه خاصي داشت.

در كنار فعاليت هاي مذهبي،در كمك به اهل خانه بسيار فعال ، پر جنب و جوش و با سليقه بود.در مدرسه جزء شاگردان ممتاز بود.با شروع جنگ تحميلي بيشتر وقت خود را در جبهه هاي نبرد مي گذراند.به طوري كه كمتر در خانه و يا در بين دوستان خود ديده مي شد.

حتي ديپلم خود را در جبهه گرفت . وي احترام خاصي براي پدر و مادرش قائل بود و هميشه نسبت به برادران و خواهران خود احساس مسئوليت مي كرد و به فكر آنها بود.هميشه سعي مي كرد كه به خاطر مسائل كوچك باعث ناراحتي خود و يا ديگران نشوند . 

در خاطرات خواهر

يك روز وقتي از مدرسه ابتدائي به خانه برمي گشتم،با ديدن يك جفت پوتين كه در خانه گذاشته بود،برق شادي تمام وجودم را فرا گرفت.دانستم كه برادرم سيد مهدي از جبهه برگشته است.با هيجان وارد اتاق شدم،كيف مدرسه را به گوشه اي پرت كردم و به طرف اتاق او  دويدم.در را باز كردم ديدم كه از فرط خستگي به خواب رفته است.خم شدم و با عشق و علاقه وافري صورتش را نگاه كردم.از ترس اين كه مبادا بيدار شود،نتوانستم او را ببوسم.

در همين حال وجود تكه فلزي كه در گوشت صورت او فرو رفته بود،توجهم را به خود جلب كرد.آهسته و آرام دست بردم و آن را لمس كردم كه ناگهان از شدت درد از خواب بيدار شد.خجالت كشيدم و نمي دانستم كه چه بگويم.اما سيد مهدي با رويي گشاده مرا را در آغوش گرفت.از روي كنجكاوي پرسيدم:داداش آن تكه فلز چيست؟ تبسمي كرد و گفت:اين يك تكه تركش است كه مرا از جبهه به اينجا كشانده است و براي جراحي آن به پشت جبهه آمده ام.اين بار هم براي مداوا مجبور شده بود به مرخصي بيايد و پس از جراحي ما ديگر نتوانستيم او را ببينيم.

از زبان همرزم شهيد نواز فرهمند  

ده دوازده روز در جزاير مجنون بيكار بوديم.تازه از آبادان به اين جزيره مأمور شده بوديم و خودمان هم نمي دانستيم كه چه كار بايد بكنيم.تا اين كه يك روز به من و يكي از برادران ابلاغ شد كه آماده شويد تا هر وقت لازم شد به مأموريت برويد.من خيلي خوشحال شدم كه يك بار ديگر خداوند زنده ام گذاشته تا مأموريتي ديگر بروم.خود را نمي شناختم و در پوست خود نمي گنجيدم.

آن روز را با قايق مخصوص(كانو) كه برايمان آورده بودنددر آب هاي جزيره به تمرين پرداختيم.البته با آن برادر كه قرار بود با هم باشيم.شب رسيد ولي از شادي خوابم نمي برد ، همه ساعات شب را بيدار بودم همه اش به شناسائي فكر مي كردم ، به رفتن به جلو و گذشتن از كمين،به برخورد با نيروهاي گشتي رزمي دشمن،به رسيدن به سيم خاردار دشمن،به گذشتن از كانالهاي دشمن،به شهيد شدن يا مجروع شدنم و بالاخره به اسير شدنم به دست دشمن.چند لحظه اي هم به پدر و مادر و برادرانم فكر مي كردم.ولي دوباره بر مي گشتم به هدف اصلي ام.

بعضي وقت ها هم با زمزمه هاي عارفانه كه هميشه بر لبم بود،با خداي خويش تماس مي گرفتم و پس از صحبت ها با معشوق،اشعار عارفان بزرگ را زمزمه مي كردم(هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند و آن كه اين كار ندانست در انكار بماند)بچه ها همه داخل چادر خوابيده بودند،من هم جلوي در ورودي چادر بودم،نگاهم به بيرون بود و صداي قورباغه ها،غازها و ديگر جانوران آبي را مي شنيدم.

لحظه اي به صدايشان خوب گوش دادم اين آيه در مغزم گذشت و بر زبانم جاري گشت(يسبح لله ما في السماوات و ما في الارض)سپس نگاهي به آسمان كردم آسمان صاف و آبي بود، ستاره ها كمتر شده بودند.

نگاهي هم به طلوع گاه خورشيد انداختم.بله فجر اول دميده بود.سوره والفجر را زمزمه كردم و براي اقامه نماز صبح قيام نمودم و با صداي تكبيرم بچه ها بيدار شدند و به طرف آب رفتند تا وضو بسازند.پس از نماز تسبيحات حضرت زهراء (س) و زيارت عاشورا را كه هميشه مي خوانديم،خواندم.پس از شكر خداي بزرگ  به بيرون از چادر آمدم آفتاب با اشعه هاي نوراني از لابه لاي نيزار ها بيرون مي آمد و بالاي چادرها مي تابيد.صبحانه را آماده كردم و با همه بچه ها دور سفره نشستيم و مشغول خوردن صبحانه شديم.چه قدر با صفا بود.بعد با رفيقم كه قرار بود با هم به مأموريت برويم«كانو» را برداشتيم و به آب انداختيم،تا بيشتر تمرين كنيم.تا نزديك ظهر مشغول تمرين بوديم.

هنگام اذان ظهر، نماز ظهر و عصر را به جماعت اقامه كرديم.پس از نماز به دستور فرمانده لباس پوشيديم و يك اسلحه و چند دوربين در «كانو» گذاشتيم و قطب نما را در جاي مناسبي نصب نموديم.چند دقيقه اي طول كشيد كه دو نفر ديگر هم از يكي از سازمان هاي رزمي آمدند.پس از احوال پرسي و مصافحه من و يكي از آن برادران سوار يك كانو و رفيقم و يكي ديگر از برادران سوار كانو ديگر شدند.

پس از خداحافظي كانوها را به پشت قايق موتوري بستيم و حركت كرديم.پس از يك ساعت راه در آب به جايي رسيديم كه به آ‌ن نقطه بازگشت مي گويند.يعني پس از برگشتن،مي بايست به آن جا برويم تا اگر خداي ناكرده طوري شد،كمك هاي اوليه انجام گيرد.آن جا كانوها را باز كرديم و كارهاي مقدماتي را انجام داديم.چون مغرب شده بود نماز مغرب و عشاء را اقامه نموديم و با برادران منتظر؛ خداحافظي كرديم و با خواندن آيه(و جعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشيناهم فهم لا يبصرون)حركت كرديم به طرف خاكريز دشمن.

نمي دانستيم  چقدر راه داريم،ديگر كاري به راهمان نداشتيم و از روي قطب نما حركت مي كرديم.من جلو نشسته بودم و پارو مي زدم و رفيقم كه مهدي نام داشت،عقب يعني پشت سر من نشسته بود و قايق را كنترل مي كرد.قايق ديگر،پشت سرمان با بيست متر فاصله حركت مي كرد.هر دو خاموش بوديم و هوا هم تاريك شده بود،فقط صداي قورباغه ها و حيوانات آبي سكوت را شكسته بود.هر دو نفرمان در لب زمزمه داشتيم و با خداي خويش راز و نياز مي كرديم.من بعد از تلاوت هر سوره از قرآن كريم از خدا مي خواستم كه در اين مأموريت هم مانند مأموريت هاي پيشين موفق شويم.

بيشتر از چند سوره را حفظ نبودم.آيه الكرسي،سوره فلق،ناس،توحيد،قدر، زلزال و قسمتي از سوره واقعه و چند سوره ديگر را تلاوت مي كردم ولي بيشتر آيه الكرسي را مي خواندم و آيه وجعلنا را.تا حالا«كانو» پشت سر ما مرتباً عقب مي افتاد و ما منتظر مي مانديم تا بيايد حدوداً با حسابي كه كرده بوديم 5 كيلومتر ديگر باقي مانده بود به خاك ريز دشمن،كه آن كانو دوباره ول شد و ما ديگر آن را نديديم.

آن ها هم ما را گم كردند.نيم ساعت منتظرشان مانديم ولي نيامدند.ساعت دوازده شب بود،گفتيم برويم كه چيزي به صبح نمانده و بايد تا صبح به آن جا برسيم.دوباره پارو زديم وحركت كرديم،مهدي كه هنوز با من آشنا نبود براي اولين بار لب به سخن گشود و با صداي آرام و لطيفي گفت‌:«من اسم تو را فراموش كرده ام.»گفتم:«اسمم نواز است.»ديگر چيزي نگفت من هم حرفي نداشتم كه بزنم و بين ما دو نفر فقط گاهي صداي پارو صوتي ايجاد مي كرد واِلا ديگر هيچ سخني نبود و شايد هر كداممان با كسي ديگر سخن مي گفتيم.

و به راستي كه خاموش نبوديم و با كسي كه معشوقمان بود،مشغول صحبت بوديم.بعضي وقت ها هم يك مرغابي از زير كانو به طرف آسمان پرواز مي كرد و صدايي ايجاد مي نمود كه نظر ما را به خود جلب مي كرد و هر وقت كه مرغابي ها با اين كارشان مي خواستند،ما را بترسانند،من در دل خودم مي خنديدم و مي گفتم:كه آمريكا با آن همه قدرت از ما مي ترسد،حال تو مي خواهي ما را بترساني!سوره واقعه را مي خواندم كه سرم به نخي گيركرد!با صداي تند و يواشي گفتم:«مهدي سيم تله!»دو نفري با سرعت زياد و با عجله پاروها را به عكس زديم تا كانو ايستاد و توانستم سيم را از گردنم باز كنم.

با دندان آن را امتحان كردم،فهميدم كه سيم موشكي است كه بعثي ها شليك كرده اند.از سيم گذشتيم و به حركتمان ادامه داديم.چند لحظه بعد به جايي رسيديم كه كانو به گل نشست.آن جا هم مهدي لب به سخن گشود و گفت:‍«كارمان مشكل شد.»پارو زديم و كانو را از لجن زار بيرون كشيديم و با حسابي كه روي قطب نما انجام داديم مسيرمان را مرتب كرديم،يعني از حالت مستقيم به دور زدن.من با خود قرار بستم كه با فرستادن100صلوات به جايي كه لازم باشد برسيم و شروع كردم به فرستادن صلوات و شمردن آن ها با انگشتان دست و پاهايم كه در كانو دراز بود و خسته هم شده بود.

در ميان نيزارها يك سياهي ديدم! با علامت و بدون صدا به مهدي اشاره كردم.گفت دوربين بكش.خيلي آرام كانو را متوقف كردم و بدون سر و صدا دوربين ديد در شب را از جعبه بيرون آوردم و باطري را روي آن گذاشتم و روشن نمودم و طرف آن سياهي را نگاه كردم.نوري از تپه سياه به چشمم خورد؛من براي اينكه مطمئن باشم كه كمين دشمن است يا نه،دوربين را به مهدي دادم و گفتم كه چيزي نمي بينم!مهدي نگاه كرد با صداي آرام گفت:«كمين دشمن است.»بله همان كميني بود كه در نقشه به ما نشان داده بودند،ولي طبق محاسبه قرار بود نيم ساعت ديگر به آن برسيم.

پس از چند لحظه تفكر قرار شد كه از سمت چپ آن به فاصله 50 متر بگذريم.حالا ديگر به منطقه خطر رسيده بوديم.و به نظر مي رسيد كه دشمن هفت يا هشت نفر نيرو در آن سنگر كمين شناور داشته باشد.

از سمت چپ حركت كرديم و به موازات سنگر كه رسيديم،دوربين كشيدم و نوع سنگر را كه از پل هاي شناور و گوني هاي شني ساخته شده بود مشخص نمودم و دوباره حركت كرديم.هر چه جلوتر مي رفتيم و به سنگر نزديك تر مي شديم حركتمان كندتر مي شد براي اين كه سر و صدايي نكنيم،خيلي يواش و شمرده پارو مي زديم.حدوداً نيم ساعت طول كشيد تا 50 متر راه را پيموديم و به لطف خداوند رحمان بدون اين كه دشمن متوجه شود از كمين دور شديم.در دل خود سجده شكر به جا آوردم.حالا بايد ديگر خيلي احتياط مي كرديم و در آن شب تاريك جلوي«كانو» را پاك مي كرديم تا مين گذاري نشده باشد،چون دشمن هميشه بين سنگر كمينش و خط پدافنديش را مين گذاري مي كند.

در همين  حين نگاهي به جلو انداختم و خط سياهي حدوداً 500 متري روبرويمان پديدار گشت.به مهدي اشاره كردم.ايشان گفت:«دوربين بكش.»دوربين را كه به گردنم آويزان بود،روشن نمودم و به آن خط سياه نگاه كردم.غروري سراپاي وجودم را فراگرفت.از اين كه به خط دشمن يعني آخر راه نزديك شده بوديم خوشحال بودم.و به مهدي گفتم:آخر راه است.او هم دوربين را گرفت و نگاهي كرد و از چهره اش مشخص بود كه خوشحال شده است.دوباره پارو زديم و جلو رفتيم البته با احتياط و پوشش كامل تا اين كه به بيست متري دشمن رسيديم.حالا ديگر سنگرهاي آن ها را با چشم خيلي راحت مي ديديم.

چند دقيقه صبر نموديم و فكر كرديم.قبلاً به دستور فرماندهي قرار شده بود كه يك نفر به خاك خشكي دشمن برود و براي اين كار مهدي را مأمور كرده بودند.مهدي گفت:«چهار،پنچ متر ديگر جلو برويم».پارو زدم و به پنج متري خاك ريز رسيديم.هيچ صدايي نمي آمد و هر چه با دور بين به داخل سنگرها نگاه كرديم هيچ كس را نديديم.پارو را در آب فرو بردم ديدم كه عمق آب كم است،كمتر از نيم متر بود.مهدي خوشحال شد و لباسهايش را بيرون آورد و بسم الله گفت و از كانو پائين آمد،سپس با صداي يواش گفت:«چه آب يخي» و خنده بر لبش نقش بست.من گفتم كانو را به خاكريز بچسبانم؟گفت:«نه همين جا بِمان خبري شد من مي آيم و تو آماده حركت باش تا گير نيفتيم.»نگاهي به ساعت كردم.ساعت5/2 شب بود.قرار شد كه اگر تا ساعت5/3برگشت كه خوب،ولي اگر بر نگشت من حركت كنم و به خط خودمان بيايم.دوربين ديد در شب و اسلحه را برداشت و خداحافظي كرد.

يك لحظه كه من به خودم آمدم،ديگر مهدي را نمي ديدم.در آن موقعيت چون جايي بود واقعي  براي تماس با خداوند؛در حقيقت من در عالم خودم بودم.در سير و سلوكي واقعي!قطره هاي اشك بي اختيار و بدون اين كه ناراحت باشم،از چشمانم سرازير شده بود و مانند قرص شب،رنگ نور مي داد و به روي پيراهن مهدي كه در بغلم بود مي ريخت.

همه جا ساكت و تاريك،من هم كاملاً ساكت بودم و فقط اشك مي ريختم.نگاهي به آسمان مي كردم،كه نكند روز شود و نگاهي هم به خاكريز مي كردم،تا آمدن مهدي را نظاره كنم.ولي كدام مهدي و كدام آمدن؟!گاهي نا اميد و گاهي هم اميدوار به آمدنش بودم.صداي قورباغه ها و غازها  برايم ترانه پرندگان بهشت شده بود و با حواس كامل به صدايشان گوش مي دادم.

 آية«يسبح لله ما في السموات و ما في الارض»را زمزمه مي كردم.از راهي دور صداي عربي كه خيلي بلند بود به گوش مي رسيد ولي نمي شد فهميد كه چه مي گويند.صداي ماشين هاي عراقي هم خيلي راحت به گوش مي رسيد.باز هم نگاهي به خاكريز و جايي كه مهدي رفته بود،انداختم.ولي نه؛چيزي ديده نمي شد.ديگر دوربين ديد در شب هم نداشتم كه نگاه كنم تا شايد مهدي را ببينم.

نگاه به ساعت مهدي كردم كه هنگام رفتن به دستم داد و گفت تا ساعت 5/3 بيشتر نمان.ديدم ساعت سه است.در نظرم هنوز يك دقيقه نشده بود،چطور ساعت سه است؟ديدم زمان مرا و انتظار كشيدنم را فراموش كرده و خيلي تند در حال گذشتن است.با خود عهد بستم كه تا مهدي نيايد از اين محل تكان هم نخورم و آن چنان اين پيمان در دلم قوي بود كه گويي همه چيز را بر سر اين پيمان نهاده ام.مجنون شده بودم،طوري كه ديگر به هيچ چيز به جز لقاي دوست فكر نمي كردم و ديدار دوست را هم فقط در انتظار مهدي نشستن مي ديدم.يادم به امر فرمانده افتاد كه گفته بود كسي كه مي خواهد برود از دشمن اطلاعات بياورد،بايد قيد همه چيز خود را بزند جان،مال،پدر و مادر و...و حتي دوست.ولي به خود گفتم:فرمانده اشتباه گفته است.

آيا اگر خودش اينجا بود؛از مهدي مي گذشت و منتظر او نمي ماند؟نه اين غير ممكن است؛كمي فكر كردم.من امور را هميشه اهم و مهم مي كردم و هميشه اول اهم را انجام مي دادم.پس به اين دليل برگشتن به خط خودمان اهم است و دليل هم اين است كه40 ميليون نفر ملت ايران،تمام مستضعفان جهان و از همه گذشته چشم رهبر بزرگوار كه اكنون مشغول خواندن نماز شب است،به راه ماست تا با گرفتن خبري از دشمن،عملياتي انجام دهيم و به ياري خداوند دشمن را نابود كنيم.خلاصه با دليل و برهانهايي كه در برابر پيمان و عهدم آوردم به دلم اجازه دادم كه برگردم؛به شرط اين كه 15 دقيقه بعد از ساعت 30/3 باشد و اين شرط را عقل و دل و ديگر جوارحم پذيرفتند و بعد از پايان اين معامله،نگاهي دوباره به ساعت انداختم كه عقربه 30/3 را نشان داد.نگاهي به آسمان انداختم ماه را با انوار روشنش ديدم كه مرا در ميان آب پديدار نموده.

دست و پايم بي حركت شد و فقط زبانم باز بود كه آيه و جعلنا را هم مي خواندم.به خود گفتم:خيلي خداوند كمك كرده كه دشمن مرا نديده،فوراً كانو را آماده كردم و پارو زدم و عقب عقب از ده متري خاكريز دور شدم و خود را داخل نيزارها پنهان كردم و با دوربين ديد در روز نگاهي به سنگرها انداختم.كسي نبود،با حسابي كه كردم اگر ده دقيقه ديگر مي ماندم ماه آن چنان آن جا را روشن مي كرد كه برگشتن غيرممكن مي شد.

بار ديگر به ساعتم نگاه كردم و به ساعت چهار چيزي نمانده بود.بسم الله گفتم و آرام،آرام پارو زدم و كانو را به سمت نيروهاي خودي برگرداندم.سپس به كابين دوم كه جايگاه كنترل كننده بود،يعني جاي مهدي،آمدم و حدوداً صد متري به طرف خط خودمان رفتم.و در آن جا دوباره نگاهي به خاكريز دشمن كردم؛ولي چيزي نديدم پاروها را امتحاني كردم و آمدم قطب نما را تنظيم كنم،كه ديدم قطب نما خراب شده و حركت ندارد!با خودم گفتم،چند متري جلو بروم تا در ديد دشمن نباشم؛آن وقت قطب نما را تعمير مي كنم.

پارو زدم و بار ديگر براي شادي روح مهدي و سلامتي او دعا كردم.خيلي تند به جلو مي رفتم تا به جايي تقريباً امن رسيدم.ساعت 5 صبح بود و هوا هنوز تاريك بود،ولي نور ماه همه جا را روشن كرده بود.توقف كردم و قطب نما را باز كردم ولي هر كاري كردم موفق نشدم، تعميرش كنم.نگاهي به آسمان كردم تا به وسيله ستاره ها حركت كنم،از بس كه روي آب نگاه كرده بودم دريا زده شده بودم و همه ستاره ها متحرك بودند و هر كدامشان به طرفي در حركت بود.خلاصه از اين طريق هم نمي شد كاري كرد.

از طرفي اگر هوا روشن مي شد،صد در صد اسير مي شدم.تنها راهي كه داشتم توكل به خدا بود.كانو را تنظيم كردم تا منحرف نشود؛بعد حركت كردم.ده دقيقه راه را پارو زدم.كه دوباره به آن كمين دشمن كه هنگام آمدن به آن برخورد كرده بوديم،رسيدم.خيلي نزديك شدم و راهي نداشتم بجز اين كه از فاصله صد متري سنگر بگذرم.يواش يواش پارو مي زدم و جلو مي رفتم كه صداي شليك چند تير از سنگر به گوشم رسيد؛به سنگر نگاه كردم فهميدم كه به آن طرف سنگر مشكوك شده اند.

در اصل صداي پارو را شنيده بودند؛ولي آن گونه كه خداوند كمك كرد و مرحمتي نمود،آن ها به آن طرف سنگر مشكوك شده بودند و من هم به محض اين كه متوجه اين موضوع شدم،بدون از دست دادن فرصت به سرعت پارو زدم و خيلي سريع از آن جا گذشتم.يك ساعت  تمام با همه توانم پارو زدم تا به يك نيزار شلوغ رسيدم.هوا كم كم روشن مي شد و خيلي خسته بودم،فكر كردم كه اگر بدون جهت نما حركت كنم امكان دارد كه به دشمن برخورد كنم.

بهتر است چند دقيقه بخوابم تا گيجي از سرم بيرون رود.كانو را به چند«ني» بستم و داخل كانو دراز كشيدم.يادم افتاد نماز نخوانده ام،دوباره بلند شدم وضو گرفتم و همان جا نماز خواندم و خوابيدم.هنگامي كه از خواب بيدار شدم نورخورشيد از لابلاي نيزار مي گذشت.روي كانو بلند شدم تا جايگاه نور خورشيد را نگاه كنم. 

بعد دوباره پارو را برداشتم و به طور معمولي حركت كردم در راه به بچه ها فكر مي كردم و به مهدي و به عملياتي كه فردا شب قرار است بشود؛گاهي هم به پدر و مادرم.تا ساعت 11 بدون توقف پارو زدم ولي به جايي نرسيدم و به راهي كه مي پيمودم شك كردم؛باز هم به خدا توكل كردم و پارو زدم.ساعت 5/11 بود كه صداي ماشيني به گوشم خورد.مقداري جلوتر رفتم تا بهتر را صداها بشنوم.

چند دقيقه اي به صداها گوش دادم تا بالاخره توانستم از گاز دادنشان بفهمم كه راننده هاي بسيجي هستند.چون مطمئن شدم تندتر پارو زدم.دقايقي بعد به كنار جاده جزيره رسيدم در حالي كه هم شاد بودم هم محزون،محزون از از دست دادن مهدي و شاد از موفقيت مأموريتم.  

وصيت نامه شهيد

بسم الله الرحمن الرحيم
به نام هستي بخش عالم وجود.به نام آن كه محبوب دل صادقين است.به نام آن خدايي كه محبت خود را به انسان نشان داده و عشق خود را در دلش جاي مي دهد.وقتي كه آدمي عاشقش شد،سعي مي كند كه خود را در او محو كند.سعي مي كند كه در جهاد في سبيل الله شركت نمايد.وقتي كه خداوند دانست كه عاشقش واقعاً وارسته شده است،او را طلب مي نمايد.

 آدمي نيز با خون سرخ رنگش،به دعوت معبود لبيك گفته و سپس به ابديت مي پيوندند و جاودانه مي شود.اينك كه اين چند سطر نوشته را مي خوانيد،ديگر وجود ظاهري من تحركي ندارد،ولي در عوض روحم فعال است.اگر خدا نصيبم كند و اگر قبول كند،با اين خون سرخ رنگم،من به پيش ديگر انسان هايي كه خدا عاشقشان شده است،مي روم.به پيش حسين بن علي(ع)مي روم و پس از عرض سلام از او مي خواهم كه امام ما و اين روح خدا را عمر دو چندان عطا نمايد.اي امت دلاور شكر خدا را به جاي آوريد.كه خدا اين نعمت بزرگ را به شما داد،تا دوباره وسيله اي براي احياي اسلام باشيد.

بر شما باد كه همواره در خط امام بوده و اين روح خدا را هرگز تنها نگذاريد.روحانيت را يار و ياور باشيد كه آنها تنها وسيله احيا اسلام هستند.پدر و مادرم اگر بعضي اوقات نافرماني كردم و براي شما فرزند خوبي نبودم به بزرگواري خودتان مرا ببخشيد.برايم فاتحه و آيه الكرسي بخوانيد كه سخت محتاجم.

خدايا چنان كن سرانجام كار         تو خشنود باشي وما رستگار
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي   حتي كنار مهدي خميني را نگهدار
والسلام
سيد مهدي موسوي

گزارش: مهرداد جشنی ، خبرنگار و فعال رسانه
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: