کد خبر: ۲۱۷۶۹۶
تاریخ انتشار: ۰۲:۰۶ - ۲۱ دی ۱۳۹۶
جنوب نیوز- حسام رضایی: هاشمی رفسنجانی را باید خاص ترین سیاست مدار ایران ظرف ۴۰ سال گذشته بدانیم؛ شیخ بهرمان توانسته بود ترکیبی باشد از فراز و فرود.

اکبر هاشمی رفسنجانی را باید خاص ترین سیاستمدار ایران ظرف ۴۰ سال گذشته بدانیم. روش و منش سیاسی شیخ بهرمان، هیچ گاه صلب و اجتناب ناپذیر نبود. در چارچوبه فکری اکبر سیاست ایران، همواره این استراتژی بود که جای ایدئولوژی و نظر پردازی های دُگم را می گرفت.

هاشمی حقیقتا فرزند زمانه خود بود. اگر انقلابی گری به معنای دفعی و حدی آن مدنظر باشد، هاشمی، قبل از انقلاب ۵۷ تا عروج بنیانگذار جمهوری اسلامی، نمونه اعلای این تعریف به شمار می رفت. چنانچه افرادی نظیر آیت الله بهشتی و آیت الله مطهری را در مقام استراتژیست ها و بازوان ایدئولوژی ساز امام و انقلاب در نظر بگیریم، هاشمی در مقام عمل، نقش جاده صاف کن مسیر سنگلاخی انقلابیون و تحول خواهان را به عهده داشت.

https://media.mehrnews.com/d/2018/01/10/3/2685315.jpg

مبارزه مسلحانه، نظیر آنچه سازمان مجاهدین خلق یا چریک های فدایی خلق برای انهدام یکباره هیمنه پهلوی در پیش گرفته بودند، دنباله رو و طرفدار چندانی نداشت. طبقه روحانیت و در رأس آن امام خمینی(ره) به عنوان اپوزیسیون محوری رژیم شاه، یکی از همان رویگردانان از روش های قهرآمیز و دفعی بودند.

هاشمی اما برخلاف دیگر شیوخ ناراضی از وضع موجود، کسوت حمایت از گروه های تفنگدار را هیچ گاه از تن به در نکرد؛ از اسدالله بادامچیان شنیده شد که حتی هفت تیر ترور حسنعلی منصور نخست وزیر بخت برگشته پهلوی را هاشمی در اختیار بخارایی جوان قرار داده بود.

هاشمیِ دهه ۶۰، هاشمیِ پارلمانتاریست بود؛ پارلمانتاریستی راست گرا و رو به روی جناح چپ؛ با وجود این، چپ ها سترگی و بزرگی ویژه ای برای هاشمی قائل بودند اما حتی این شیخوخیت هم نتوانست، ریشه منازعات و مرافعات سلسله وار در رأس و بدنه تشکل هایی نظیر حزب جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت مبارز را بخشکاند.

هاشمی به وضوح طرفدار برقراری آشتی در نهادهای مزبور بود اما چپ های رادیکال، سمبه پُر زورتری در تفوق دادن شقاق بر وفاق داشتند. همان هایی که در آستانه مجلس سوم با کشاندن پای مرحوم امام به ماجرا، شکاف بی بازگشتی در جامعه روحانیت مبارز ایجاد کردند. شکافی که امروز خود را دلسوز پُر کردن آن جلوه می دهند!

سال ۶۸ همزمان با آغاز دوران ریاست جمهوری، پوست اندازی در اندیشه های هاشمی آغاز شد. هاشمی می خواست ایران را ژاپونیزه کند؛ آن هم از نوع اسلامی اش. پس بهترین راه برای دستیابی به این غایت، تشبث به مرام لیبرالیسم اقتصادی و بازار آزاد به جای دست یازیدن به اقتصاد جزم گرای دولتی بود. بازار آزاد، قاعدتاً نیازمند جذب سرمایه هم بود اما سراغ آب را از کویر گرفتن ممکن نبود!

نحیف شدن پیکره اقتصاد ایران پس از دوران دفاع مقدس، هاشمی را به هوس گفت و شنود و مذاکره با چشم روشن های قاره سبز به ویژه آلمانی ها انداخت. هاشمی اما هوشیارتر از آن بود که نداند و نفهمد که رعیت را بدون اذن کدخدا، اجازت حرف زدن نیست! همین هم شد که خیال مصافحت و مصاحبت با یانکی ها را در سر پروراند اما خط قرمز نظام در آن سال ها، هاشمی را تا حد زیادی، از پیگیری این راه منصرف ساخت.

هاشمی به قدری در مفهوم توسعه، آن هم از نوع اقتصادی اش، غرق شده بود که فرصت دل زدن به دریای توسعه سیاسی را پیدا نکرد؛ توسعه سیاسی به پای توسعه اقتصادی ذبح شد؛ این را البته منتقدین شیخ می گویند. منتقدینی که امروز عمدتا سر در اردوگاه اصلاح طلبی دارند. همان هایی که با وجود حمایت از هاشمی در انتخابات سال ۶۸، ناباورانه از سوی رئیس دولت سازندگی به محاق نادیدگی سپرده شدند.

هاشمی اما یک جا را برای چپ ها به طور ویژه کنار گذاشت؛ مرکز بررسی های استراتژیک. کلید این مرکز را هم به سیدمحمد موسوی خوئینی ها تحویل داد که با روزنامه «سلام» اش، هر روز به نحوی از انحاء هاشمی و هاشمی چیان را مورد طعن و خطابه خود قرار می داد.  

مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری، ملجأ و مأوای جوانک های نواندیشی شد که عشق شان، نظریه خوانی و تئوری پردازی پیرامون جامعه مدنی و اصلاحات سیاسی بود. سعید حجاریان، عباس عبدی، محسن میردامادی و محسن کدیور از اعضای این مرکز بودند که چند سال قبل تر از خرداد ۷۶، یعنی در میانه های دولت سازندگی، نطفه مباحث مربوط به توسعه سیاسی و تبدیل آن به شعار اصلی جریان چپ در انتخابات ریاست جمهوری هفتم را زدند.

با نزدیک شدن به خرداد ۷۶، هاشمی از جایگاه چهره ای نفوذناپذیر و قدرقدرت، قیام و روی صندلی متهم ردیف اول در ایجاد وضع موجود قعود کرد. تورم کمرشکن ۵۰ درصد و شکاف های به ظاهر پرناشدنی طبقاتی در نیمه دهه ۷۰، سویه های کاملاً اقتصادی به مطالبات و جهت گیری های سیاسی مردم بخشیده بود. با این حال، رأی قاطبه مردم به کاندیدای جناح چپ در انتخابات سال ۷۶ که شعارش توسعه فرهنگ و سیاست بود، بار دیگر پیش بینی ناپذیری و سیالیت سیاست در ایران را به اثبات رساند.

کارگزاران و تحلیل گران متمایل به اندیشه های هاشمی، گزاره متفاوتی از چرایی اقبال مردم به خاتمی در انتخابات سال ۷۶ ارائه می کنند. ایشان بر این باورند که رشد سطح زندگی اقتصادی و معیشتی مردم که زمینه آن در دولت سازندگی فراهم شد، به طور طبیعی موجب گشت تا توده ها به سمت و سوی مفاهیمی نظیر مفهوم اصلاحات سیاسی و جامعه مدنی سوق یابند.

هر چه بود، جبهه دوم خرداد(به طور مشخص طیف چپ آن که اصلی ترین پرچمدارش جبهه مشارکت بود) که نام غریب اصلاحات را بر خود بار کرده بود، هویت، ماهیت و اصالت سیاسی خود را بر تقابل جزمی با کاراکتر شخصیتی هاشمی رفسنجانی و برنامه های وی در دولت سازندگی قرار داد.

همین هم باعث شد تا وقتی هاشمی با امید ریاست بر مجلس ششم و متعاقب آن ایجاد بالانس قدرت در پارلمان، پای در کارزار انتخابات نهاد، اصلاحات از چپ و راست وی را مورد عنایات تخریب گرایانه خود قرار دادند. نگاه اصلاح طلبان به هاشمی مانند نگاه «هوو» به «هوو» بود. چپ ها تصور می کردند - شاید تصور چندان بی جایی هم نبود - که هاشمی با اعلام کاندیداتوری برای انتخابات مجلس ششم، می خواهد به نوعی جای آن ها را در سپهر سیاسی کشور تنگ کند.

حملات و تخریب های جانکاه و جانفرسای چپ ها علیه هاشمی، شیخ را مجبور ساخت تا با وجود قرار گرفتن در رتبه سی اُم از لیست تهران، از حضور در پارلمان انصراف دهد.

این هاشمی زدایی ها و این عالیجناب سرخپوش خطاب شدن ها! طبیعتا نمی توانست به مذاق مجموعه کارگزاران به عنوان یکی از اصلی ترین تشکل های حاضر در جبهه دوم خرداد خوش بیاید؛ مجموعه ای که بن مایه گفتمانی خود را با شکل گیری در آستانه انتخابات مجلس پنجم بر اساس منویات و حدود و ثغور اندیشه ای هاشمی تعریف کرده بود. ریشه دوانیدن نهضت «نه» به هاشمی در میان اصلاح طلبان رادیکال، در نهایت جبهه دوم خرداد را زودتر از آنچه تصور می شد، با فروپاشی مواجه ساخت.

ترور شخصیتی شیخ به دست اصلاح طلبان هم باعث نشد تا آیت الله از پای درآید؛ هاشمی همچنان زنده بود، چون سیاست در جریان بود. هاشمی، زنده بود و داشت نفس می کشید تا اینکه سال ۸۴ از راه رسید.

هاشمی در میانه آشفته بازار جریانات سیاسی و تعدد کاندیداها، با هزار امید نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد. نامزدها، بسیار و احتمال به دور دوم کشیده شدن انتخابات بالا بود اما هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که شهردار گندم گون وقت تهران، بشود پاپیچ شیخ! استاندار نمونه دولت سازندگی که از دارِ دنیا فقط یک خانه مندرس در منطقه نارمک تهران و یک خودرو پژوی قراضه مدل ۵۰۴ داشت، یک تنه به صفِ به قول خودش، جریان اشرافیت زد.

در روزگاری که هاشمی هنوز در میان بچه حزب اللهی ها یک نیمچه اعتباری داشت و حتی برخی سنتی های اسم و رسم دار نظیر آیت الله مهدوی کنی پشت وی درآمده بودند، کسی این جرأت را به خودش راه نمی داد تا رو به روی شیخ، قد علم کند اما شهردار وقت پایتخت این کار را کرد و نتیجه اش را هم گرفت.

در حالی که ژنرال های اطراف هاشمی تا چند روز مانده به برگزاری دور دوم انتخابات در سوم تیر سال ۸۴، متفرعنانه مرادشان را پیروز می دانستند، احمدی نژاد، شهر به شهر و روستا به روستا گشت و رأی جمع کرد و در نهایت، شد، آنچه شد.

هم هاشمی و هم اصلاح طلبان، زخم خورده انتخابات سال ۸۴ بودند و دولتی که از دل آن برآمده بود، اصلا به ذائقه شان خوش نمی آمد. بر همین اساس، هاشمی در مقام اپوزیسیون دولت، به همان نسبت که شیب انتقاداتش از کابینه عدالت خواه و مهرورز و در رأس آن رئیس جمهور را زیاد می کرد، ناخودآگاه به جبهه اصلاح طلبی که آن ها هم از وضع موجود بیزار بودند، گرایش می یافت. این گرایش در سال ۸۸ به نقطه عطف خود رسید.

تحلیلِ هاشمیِ سال ۸۸ قطعا در این تحریر موجز نمی گنجد. آنچه تحریر این تحلیل را سخت یا حداقل در این نوشتار ناممکن می سازد، عمل منفعلانه هاشمی در میانه آشوب ها و غیرمنتظره های رخ داده پس از انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم است. به هر صورت هاشمی آنطور که ساخت رسمی قدرت و برخی جریان های ارزشی، طلب می کردند، در برابر بی قانونی های دو نامزد معترض ایستادگی نشان نداد.

اهمال و تساهل هاشمی نسبت به جریان فتنه در سال ۸۸، زمینه را برای قرابت اصلاح طلبان به وی فراهم کرد. اصلاح طلبانی که روزگاری با سیاست تقابل، شیخ را نردبان تمامیت خواهی های خود کرده بودند، در سال ۸۸ با حربه تفاهم جور دیگری نردبان مزبور را بازسازی و بازتعریف کردند.

اصلاح طلبان با چنگ زدن به ردای هاشمی در حقیقت وی را سوپاپ اطمینان خود برای بقا در چارچوبه حاکمیت قرار دادند هر چند خود هاشمی هم چندان بدش نمی آمد از خود در اذهان عمومی به ویژه لایه های خاکستری جامعه و آنهایی که به هر شکلی از وضع مستقر رضایت نداشتند یا اساسا با کلیت نظم ضدیت داشتند، فردی دموکرات مآب تصویر کند. تمایل به چنین تصویرسازی، با توجه به رغبت نداشتن اتمسفر رسمی قدرت به هاشمی، از نگاه یک عملگرا نظیر وی توجیه  پذیر می نمود.

وضعیت اصلاح طلبان پس از انتخابات سال ۸۸ وضعیتی آغشته به یاس، گسیختگی و پریشان حالی تشکیلاتی بود. اوضاع برای چپ ها به قدری بغرنج می نمود که جز تحریم صحنه سیاست، گزینه دیگری به ذهن ملول ژنرال های این جریان خطور نمی کرد و اگر عملی خلاف این رویه انجام می شد، عامل، با بایکوتی سنگین مواجه می گشت. چنانچه این تاکتیک دفعی درباره محمد خاتمی، لیدر جریان اصلاحات عملیاتی شد! آن زمان که رئیس دولت اصلاحات در زمستان سال۹۰، بی هوا، قفل تحریم انتخابات مجلس را شکاند و با حضور در منطقه دماوند، رای اش را به صندوق انداخت!

با نزدیک شدن به انتخابات سال ۹۲، این انفعال، بیشتر از پیش یقه اصلاح طلبان را گرفت. در همین ایام که اصلاحاتی ها «کاسه چه کنم» به دست گرفته بودند، هاشمی در سکوتی مشکوک، مشغول درانداختن طرحی نو بود. این طرح نو که قرار بود برای انتخابات سال ۸۸ یا حتی قبل تر از آن در انتخابات سال ۸۴ اجرایی شود، «دولت وحدت ملی» نام داشت.

کسی باورش نمی شد که هاشمی شخصا بخواهد برای نامزدی در انتخابات ۹۲ اقدام کند اما او کاندیدا شد و با این اقدامش، تکدر خاطر حسن روحانی که انتظار داشت هاشمی از وی برای حضور حمایت کند را فراهم آورد.

هاشمی که قصد داشت با طرح دولت وحدت ملی، نخ تسبیح ائتلاف میان اصلاح طلبان و اعتدالیون(احزاب کارگزاران و اعتدال و توسعه) شود، این نقش را به دست راستش در ایام جنگ یعنی حسن روحانی واگذار کرد. انصراف عارف از گردونه انتخابات، آخرین مرحله از پازل چینی هاشمی برای انتخابات بود. آنچه حاصل شد پیروزی روحانی و در حقیقت اندیشه هاشمی بود.

آنچه آمد، تنها رشحه و رگه ای مختصر از ۶۰ سال سیاست ورزی اکبر هاشمی رفسنجانی بود. شخصیت هاشمی رفسنجانی را چه انقلابی ترسیم کنیم، چه تکنوکرات، چه در شمایلی از یک اقتدارگرا یا در وجهه مردی دموکرات مسلک، تنها یک چیز غیرقابل تغییر بود و آن هم خود هاشمی بود. هاشمی در صحنه سیاست، نمونه بارز قانون بقای انرژی بود؛ هاشمی تغییر نکرد بلکه بسته به شرایط، از حالی به حال دیگر صیرورت یافت.
برچسب ها: آیت الله هاشمی
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: