کد خبر: ۲۱۶۷۰۸
تاریخ انتشار: ۱۵:۲۸ - ۱۳ آذر ۱۳۹۶
چکیده
از مباحث مهم روان¬شناسی" نوستالژی" یا غم¬غربت است که ارتباط قومی با حافظه و خاطرات جمعی بشر دارد و به طور ناخودآگاه در ذهن شاعر یا نویسنده متجلی می¬شود. نوستالژی را حسرت شیرین و تقابل زمان حال با گذشته¬ها دانسته¬اند که تاریخی به قدمت هبوط آدم (ع) دارد و از دیرباز درون مایه¬ی بسیاری از آثار ادبی بوده است. بهرام اکبرزاده از جمله شاعران مبارز محلی جنوب کشور است که چون بخشی از دوران شیرین کودکی و نوجوانی خود را در میان روستاییان ساده دل گذرانده و با آداب و رسوم زندگی آنان پرورش یافته است، به علت دوری از سرزمین مادری و حسرت گذشته¬های خوش از دست رفته و آداب و سنت¬های بومی، اندوهی عمیق در شعرش به صورتی ملموس موج می¬زند. از آنجا که قسمتی از زندگی شاعر در مبارزات سیاسی علیه رژیم ستمشاهی پهلوی سپری شده¬ و به¬ زندان و تبعید انجامیده است، پیوسته با خویشتن خویش به خلوت می¬نشسته و با تفکر در هستی و غربت انسان و سرگردانی در چرخه¬ی زندگی مدرنیته معاصر، آرزوی بازگشت به دوران پاکی و صفای وطن اصلی را داشته که این مهم در جای¬جای اشعارش دیده می¬شود. مقاله حاضر با روش تحلیل محتوا و بر اساس مطالعه¬ی اسناد کتابخانه¬ای صورت گرفته است. در این راستا ابتدا تعریف لغوی و اصطلاحی نوستالژی و ارتباط آن با روان شناسی و مکتب رومانتیک شرح داده شده، سپس مصادیق و انواع آن از جمله حسرت خاطرات گذشته، هویت ملی و دوری از سرزمین مادری و وطن ازلی به همراه شواهد متعدد شعری بررسی شده است، تا گامی در شناخت بیشتر اندیشه¬های شاعر فرهیخته جنوب برداریم؛ زیرا تبلور این نگرش (نوستالژی) از عوامل تأثیرگذار بر شعر فارسی بوده است.


 
1.  مقدمه
یکی از بارزترین مضامین شعر و نثر فارسی که از دیرباز در آثار شعرا و نویسندگان بازتاب خاصی داشته و هم اکنون نیز تأثیر بسزایی بر ادبیات معاصر گذاشته، مبحث نوستالژی است. «این اصطلاح از روانشناسی وارد ادبیات شده و در مفهوم حسرت گذشته¬ها رایج شده است.» (باطنی و همکاران،113:1382) نوستالژی از جمله محورهای فکری ادبیات معاصر است که در اغلب آثار ادبی بگونه¬ای پررنگ دیده می¬شود و همان یادآوری خاطرات شیرین گذشته و حس دلتنگی و حسرت برای بازگشت به دوران شیرین زندگی است؛ زیرا ¬انسان پس از قرار گرفتن در شرایط و محیط نامطلوب زندگی به سراغ خاطرات لذت¬بخش وخوشایند گذشته خود می¬رود تا شاید مرهمی برآتش دل گذارد و اینگونه خود را تسکین دهد. تاریخ به خوبی نشان داده است که شاعران همواره به دنبال آرمان خواهی و در پی دست یافتن به آرمان¬شهر ذهنی خود هستند. «آرمان¬شهر جایی است دست¬نیافتنی که تصور آن همواره در افق آرزوی بشری نمونه¬ی خیر برین و زیبایی و رستگاری بوده است و یکی از آرزوهای آدمی در درازنای تاریخ، دست¬یابی به جامعه¬ای بوده که در آن رستگاری خویش را تحقق بخشد.» (اصیل،1381: 18) بهرام اکبرزاده از شاعران معاصر جنوب، خواسته یا ناخواسته، با استفاده از تمام احساسات و با عمق وجود به دل سروده¬هایی دست می¬زند و مادام دریغاگوی خویش هست. وی نه تنها بر حسرت¬های فروخورده¬ی خویش به ماتم نشسته است، بلکه طنین غم‌انگیز انسان جامعه و محیط پیرامون خود می¬باشد که با نابهنجاری¬ها و نابسامانی¬های موجود در جامعه سخت ناسازگار است. وی با سروده¬های خویش تصویری گویا به تصاویر تاریخ می¬افزاید که به عبارتی «حسن ادبیات در این است که ویژگی‌های هر عصر را به دقت ثبت می¬کند.» (ولک و وارن،110:1373)

بنابراین غم غربت و حسرت گذشته را خوردن یک حس مشترک در شاعران به نام حس نوستالژی به وجود می¬آورد. غم و اندوه و دلتنگی که از مؤلفه¬های مهم نوستالژی است در ادبیات معاصر ما نمودی بارز دارد. در شعر معاصر ما حوادث تلخ و اوضاع ناگوار جامعه خصوصاً در دهه¬ی سی باعث ایجاد افسردگی و تنهایی و غم غربت در اشعار شاعران شد و باعث شد شاعران به دنیای درون خود پناه ببرند؛ دنیایی که در آن با موجودی روبه¬رو می¬شدند که رو ¬به فنا دارد؛ به همین خاطر برای تسلی خود به فکر طرز زندگی بهتری می‌افتادند؛ زندگی¬ای که آن را در گذشته¬های خود می¬جستند و در عالم خیال خود با هیجان و شوق در طلب رسیدن به چنین زندگی¬ای بودند. چیزی که آن را در جای¬جای اشعار بهرام اکبرزاده می¬بینیم. از بخش‌هاي قابل توجه دیگر نوستالژي که در شعر بهرام اکبرزاده نیز نمود دارد، اسطوره¬هاي ايران باستان است؛ زیرا این شاعر فرهیخته¬ی جنوب انسان¬های زمانش را کسانی می¬داند که از ريشه¬هاي خود، آداب و رسوم و صداقت دور شده و صنعت را جایگزین سنت کرده¬اند. از این روست که شاعر برای تسکین دردهای خود به اسطوره¬های ایران باستان و کاربرد آن در اشعارش پناه می¬برد تا شاید بتواند با بیان چنین اندیشه¬هایی روح زندگی و صداقت را در مردم مرز و بومش بدمد.

 2. بیان مسأله
 شعرملی بطور عام و شعر محلی بطور خاص به دلیل همراهی و همزادی دیرینه¬اش با حیات اجتماعی و فرهنگی بشری افزون بر دقایق و ظرایف هنری به عنوان مناسب¬ترین محمل تاریخی و اجتماعی نمایش احساس فردی و جمعی بشر نسبت به گذشته¬های شیرین بازگشت¬ناپذیر و حسرت¬انگیز و بیان سرگردانی در این دایره دوار هستی و بازگشت رؤیایی به هویت ملی (غم غربت) است. این غم غربت وخاطرات تلخ و شیرین دوران کودکی و نوجوانی و زندگی پیشین بومی در حیطه نوستالژی فردی و یاد خاطرات جمعی نوع بشر برای رسیدن به وطن ازلی (بهشت) و باز یافتن هویت ملی که ریشه در تاریخ و اساطیر آن قوم و ملت دارد، در حوزه نوستالژی جمعی جای می¬گیرد. در تحلیل اشعار کلاسیک و محلی اکبرزاده به این دو نوع نوستالژی برخورد می‌کنیم که خود بیانگر آن است که شاعر مبارز محلی هم غم چگونه ماندن و هم اندوه غربت وطن و هویت ملی و بومی داشته است.
3. سوالات و فرضیات تحقیق
1-  نوستالژی بومی (غم غربت سرزمین مادری) تا چه میزان هویت قومی را نشان می¬دهد؟
2-  کدام یک از انواع نوستالژی در شعر اکبرزاده بسامد بیشتری دارد؟
4.پیشینه تحقیق
با توجه به بررسی¬های انجام¬ شده تا¬¬ کنون پژوهش مستقل وخاصی در راستای موضوع نوستالژی در اشعار بهرام اکبرزاده صورت نگرفته است و از این جهت پژوهش حاضر به نوبۀ خود بکر و بدیع می¬باشد. اگرچه به وسیله محققان، در گذشته، تحقیقاتی راجع به شاعرانجام گرفته است که به طور مختصر چند مورد از آنها و نتایج حاصل شده شرح داده می¬شود:
1-  حمیدی، سید جعفر(1380). فرهنگ نامه بوشهر. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
در این¬کتاب نویسنده به شناساندن ¬بهرام اکبرزاده و ذکر نمونه¬ای از اشعار ایشان می¬پردازد.
2-  افشار سیستانی، ایرج (1369). نگاهی به بوشهر. تهران: مؤسسه انتشاراتی و آموزشی نسل دانش.
در این کتاب نیز درباره شخصیت شاعر اشاراتی رفته است.

5. روش تحقیق

 روش تحقیق در این پژوهش تحلیل محتوا است از نوع تأملی و فکری. در این روش که در راه استنتاج منظم و عینی ویژگی‌های یک متن به کار می¬رود، پژوهشگران بر توانایی شهودی و قوه تشخیص خود برای بررسی و تحلیل انواع نوستالژی و انطباق اشعار بر هر کدام از انواع تکیه می¬کنند. این پژوهش با مطالعه منابع کتابخانه¬ای صورت گرفته است. به این ترتیب که نخست به مطالعه نوستالژی هم در معنای لغوی و هم درمعنای اصطلاحی پرداخته شده ¬است، سپس با پژوهش در کتب و مقالاتی که در مورد نوستالژی است به بررسی انواع آن درمجموعه اشعار بهرام اکبرزاده از شعرای بومی استان بوشهر پرداخته‌ایم.

6.  زندگی¬نامه بهرام اکبرزاده
بهرام اکبرزاده درخرداد ماه سال 1325 خورشیدی در روستای زیرراه از استان بوشهر در یک خانواده نسبتاً مرفه روستایی‌متولد شد. دوره شش ساله¬ی‌ ابتدایی ¬را در دبستان سعدی سعدآباد که در شش کیلومتری روستای زیرراه بود گذرانید. برای ادامه تحصیل، در کلاس اول دبیرستان فرخی برازجان واقع در بیست کیلومتری زادگاهش نام نویسی می-کند و سال¬های دوم و سوم را در کازرون، دبیرستان شاهپور و سالهای چهارم و پنجم و ششم را در دبیرستان حاج قوام شیراز به ادامه تحصیل می¬پردازد. پس از اخذ مدرک دوره دبیرستان به تهران می¬رود و در دبیرستان ملی سعیدیان مشغول به تدریس ¬می¬گردد. در سال 1354 موفق به اخذ درجه لیسانس از مدرسه عالی علوم اراک می¬شود. در همین سال به شهرستان برازجان انتقال می¬یابد و در بهمن ماه هنگام تدریس در کلاس درس به دلیل مبارزات سیاسی علیه رژیم ستمشاهی، دستگیر و به زندان می¬افتد و در سال 1356 از زندان آزاد می¬شود. (اکبرزاده، 1391: 5) در اشعار اکبرزاده تمام احساس او را می¬بینیم و عواطف او را حس می¬کنیم، صداقت و سلامت در شعر او حرف اول را می¬زند. او شعر را خوب می¬سرود و خوب می‌شناخت. اشعار اکبرزاده اغلب اجتماعی هستند که تغزل نیز چاشنی آنها شده است. (همان:12)

اکبرزاده از شعرای منطقه زیرراه است. وی دارای اطلاعات بسیار در مورد توج و آثار باستانی این منطقه است. در سرودن دوبیتی، غزل، ساقی¬نامه و شعر محلی مهارت دارد و در شعر «رسوا » تخلص می¬کند. (حمیدی،1380 : 82)

بهرام اکبرزاده از نوجوانی شعر می¬سرود. وی جزو سیاسیون مبارز رژیم پهلوی بوده که بارها به دلیل سرودن اشعار سیاسی که معروفترین آنها شعر محلی (سی چنه) و (مکلو) است، بهترین دوران عمر خود را در زندان¬های پهلوی بسر ¬برده است. اکبرزاده پس از سال¬ها دبیری در دبیرستان¬های بوشهر در مهرماه سال 1383 هم زمان با به صدا در آمدن زنگ مدارس بر اثر سکته¬ی مغزی دار فانی را وداع گفت. مجموعه اشعار وی بنام «تازیانه بهرام» با مقدمه¬ای از سید جعفر حمیدی در سال 1391 منتشر گردیده است.

7. معنی لغوی نوستالژی
«نوستالژی (nostaligia) همان داشتن حس تلخ و شیرین نسبت به اشیا، اشخاص و موقعیت¬های گذشته و نوعی حس شدید  دلتنگی نسبت  به  زادگاه  فرد است. ¬این لفظ برگرفته از دو سازه یونانی است: «nostos» به معنای بازگشت و «alg0s» به معنای درد و رنج است.» (پورافکاری،1011:1382).

8. معنی اصطلاحی نوستالژی

نوستالژی یک احساس طبیعی و عمومی در میان تمام انسان‎هاست. به لحاظ روانی، زمانی این احساس تقویت می‎شود که فرد از گذشته‎ی خود فاصله می‎گیرد. «از دیدگاه آسیب‎شناسی روانی، نوستالژی به رؤیایی اطلاق می‏‎شود که از دوران گذشته‎ی پراقتدار نشأت بگیرد، گذشته‎ای که دیگر وجود ندارد و بازسازی آن ممکن نیست. وقتی افراد در دورانی از زندگی خود با موانعی روبرو می‎شوند یا سلامتشان به خطر می‎افتد یا به پیری می‎رسند، اوّلین واکنش آن‎ها راهی برای گریز است. اما در بسیاری از اوقات اگر در واقعیت عینی راهی برای گریز نیابند، بازگشت به گذشته‎ای را آرزو می‎کنند که در آن زندگی باشکوهی داشته‎اند.» (شاملو، 1375: 114)

9.نوستالژی وروان شناسی

نوستالژی اصطلاح روان شناسی بوده که وارد ادبیات شده است و به طور کلّی رفتاری است ناخودآگاه که در شاعر یا نویسنده متجلّی می¬شود. «ناخودآگاه جمعی در روان شناسی یونگ عبارت است از: تجربه‎های اجداد ما در طی میلیون‎ها سال که بسیاری از آن‎ها ناگفته باقی مانده است و یا انعکاس رویداد‎های جهان ما قبل تاریخ که گذشت هر قرن تنها مقدار بسیار کمی به آن می‎افزاید.» (راس، 1375: 98) از عوامل ایجاد نوستالژی در فرد می‎توان به موارد زیر اشاره کرد:
1)-از دست‎دادن اعضای خانواده یا عزیزی که باعث گریستن و مرثیه خواندن می¬شود. (این عامل خود یکی از عوامل احساس غربت است.)

    اکبرزاده در اشعارش سروده¬هایی جانکاه و از سر درد در رثای عزیزان و دوستانش: سید محمد شهیدپرور، حاج سید مختار محمدی و مرحوم ضیایی می¬سراید. در این اشعار به جور فلک و بی وفایی روزگار، سرگردانی در صحنه زندگی اشاره می¬کند:

داغ دیگرتازه شد بر جان من   بـاز رو شـد گـوهـر غلـطـان من
       سوختـی و نابسـامـانی دهر   تا چه خواهـد کرد با هجـران من
سنبل شادی نچیدم هیچگاه   تا قیامت سوخت ¬خود ¬دوران من (اکبرزاده،84:1391)
در قطعه زیر نیز شاعر از کجرفتاری ودرنده ¬خویی فلک شکوه می¬کند:
              فـلـک زد زخـم کـاری بــر دل مـن         کز آن افسرد شمع محفل من
              جهـان را صیـد جـز خـوبـان نبـوده         دریغا صید او شد همدل من
شب و روز است خون گریم به مژگان         به راه انتظار است منـزل من     (همان: 88)

2) حبس وتبعید یکی دیگر از موارد نوستالژی است که شاعر و نویسنده به خاطر افکار و اندیشه‎های سیاسی و اجتماعی تن به زندان و یا تبعید از وطن می‎دهد. نشستن در غربت، دوری از دوستان و همزبانان و همدلان موجب می‎گردد که انسان هر روزه و به طور متناوب به گذشته‎ی خود بازگردد تا شاید بتواند کمبودهای روحی و فکری خود را جبران نماید. غم غربت و دلتنگی در افرادی که از وطن خود به دور دست تبعید شده¬اند، بسیار شدید است. در حوزه‎ی ادبیات کلاسیک ما، ناصرخسرو قویترین قصاید نوستالژیک را سروده است؛
          آزرده کـرد کـژدم غـربـت جـگـر مـرا  گویـی زبـون نیافت ز گیتی مگر مرا
          در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم  صفرا همی بر آید از اندوه به سر مرا
          گر بر قیاس فضل بگشتـی مدار چـرخ  جـز بـر مقـرّ مـاه نبـودی مـقـر مرا (ناصرخسرو،11:1389)     
      با توجه به این که شاعرمورد بحث از مبارزان رژیم ستمشاهی بوده¬است محکوم به تبعید و زندانی می¬شود. وی حالت تبعید وغربت خود را به همراه بی وفایی یارانش با حسرت و اندوه این چنین بیان می¬کند:
      یکـی نامـد بگـوید حـال یـاران     بگوید از دیـار دوستـداران
به غربت زیستن رنج است رسوا     هزاران یادازشب زنده داران (اکبرزاده،112:1391 )   

دلم خون شد ز دست بی وفایان      زدند آتش به فرقم تا به دامان
چو خاکستر شدم رسوا ز بختم      پراکنـدنـد خاکـم در بیـابـان    (همان :120)
شاعر در تبعید از روزگار به بدی یاد می¬کند:
تفو بادت که من را دور کردی        کنار باغ و بستان و رفیقان
                  زدی آتش ز فرقـم تا به دامـان        پراکندند خاکم در بیـابـان       (همان، :0¬8)

3) از دیگر موارد نوستالژی، حسرت بر گذشته و خاطرات دوران کودکی و نوجوانی است که عامل گله و شکایت از اوضاع زمان می‎گردد. این مسأله ناشی از آن است که شاعر در دوره‎ی پیشین در شادکامی می‎زیسته و در دوره‎ی حال در نهایت غم و اندوه به سر می‎برد. این مضمون در قطعه «اوسنل » به خوبی مشهود است که به جای خود خواهد آمد:
            زیـر تـل پای بچیـل کلـی مـی¬باختـیم یادتـه          تو گلل چال چندلی ور هم می¬ساختیم یادته
           شو که ویمی چقه خش بی مو و تو ری سر تل         یه مچی خرمی تاپـو و نـون خشـک تکـل     (همان: 153)     
 10. نوستالژی و مکتب ادبی رمانتیک

از اصول مکتب رمانتیک که می‎توان تفکّرات نوستالژی را درآن دید، اصل "گریز و سیاحت" است. آزردگی از محیط و زمان موجود و فرار به سوی فضاها یا زمان‎های دیگر، دعوت به سفر تاریخی یا جغرافیایی، سفر واقعی یا بر روی بال‎های خیال از مشخصات آثار رمانتیک است. (سید حسینی، 1366: 92) در این سیر و سفرهای جغرافیایی و تاریخی، طایر فکر نویسنده و شاعر به سرزمین‎ها و نقاط دوردست پرواز می‎کند. در سفر جغرافیایی، شاعر و نویسنده به سرزمین‎ها ونقاط دوردست پرواز می‎کند. در سفر تاریخی، شاعر ونویسنده روح خود را به سوی قرون پر احساس و شکوهمند گذشته پرواز می¬دهد. علاوه¬بر سفرهای جغرافیایی و تاریخی، شاعر و نویسنده‎ی رمانتیک سفرهای واقعی نیز دارد و خاطرات این سفرها را در آثار خود منعکس می‎کند.

اکبر زاده با نگاهی حسرت آمیز و اندوهگین به وضعیت موجود با احساس رومانتیکی بر بال خیال نشسته عزم سفر خیالی به نقاط دور دست دارد تا چند صباحی خود را از زندان وضعیت موجود و پریشان زده رهایی دهد:
«می¬خواهم سفری آغاز کنم/ لایه لایه و پیچ پیچ راهش را/ قصد دارم/ رنگ هم دارم / جز رنگ سرخ/ مناسب نیست (در روان شناسی رنگ ها رنگ سرخ نماد شور و حدت و دلگرم کننده و برانگیزنده است. دوبوکور، 1373: 124) و بر تارک رنگین رنگ سرخ / سبزه می‌کارم سبز/ گام اول رنگ/ در دلم اما جوانه سرخ/ در کمرگاه ستیغ اوج/ می¬روید.» (اکبرزاده ،1391: 30)

بر مرکب خورشید به فرجام سفر خواهم کرد  چون شعله امید به هر جام گذر خواهم کرد
رسـوا همـه بر رفعـت تـاریـخ سزا بنشستـند  من هم دلم از خانه ی بیداد بدر خواهم کرد        
(همان، :65)

11. انواع نوستالژی در شعر اکبر زاده:
یکی از ویژگی¬های بارز شعر اکبرزاده وجود انواع نوستالژی چه در اشعار کلاسیک و چه در اشعارمحلی وی است. از جمله: نوستالژی و هویت ملی و حس سلحشوری، دوری از وطن ازلی، مادری و خاطرات کودکی در اشعار ایشان بسیار واضح و مشهود است که در ذیل به شرح هر یک با ذکر شواهد خواهیم پرداخت:
11-1. نوستالژی دوری از وطن ازلی و سرگردانی در این سرای سپنجی

شاعران ادب فارسی از دیر باز تا کنون بصورت مستقیم و غیر مستقیم نوستالژی و دلتنگی دوری از بهشت و وطن ازلی و غربت انسان در این دنیا را به اشکال مختلف به تصویر کشیده¬اند. بطور کلی این حسرت نتیجه¬ی جدایی از عالم معنا و دوری از آن معصومیت نخستین است. «در ادبیات عرفانی، انسان در دنیا حکم فردی را دارد که در بلاد غربت بسر می‎برد، احساس بیگانگی با همه¬ی عالم و عدم تجانس می‎کند؛ زیرا ما، آنکه "ما"ی واقعی ماست که همان روح الهی، "و نفخت فیه من روحی" هست، از جای دیگر به این‎جا افاضه شده و باید برگردد، پس وطنش این‎جا نیست، این‎جا وطن سنگ است، وطن خاک است، وطن کلوخ است، وطن گیاه است، وطن حیوان است، یعنی موجودات صد در صد طبیعی، ولی ما یک موجود صد در صد طبیعی نیستیم، آن واقعیت ما واقعیت ماوراءالطبیعی است، وطن اصلی ما آن‎جاست، ما را از آن‌‎جا جدا کرده‎اند. این است که ما در این‎جا غریب هستیم.» (مطهری،125:1373) و بی شک قدیمیترین و فراگیرترین این حسرت‎ها در روح جمعی بشر، هبوط و رانده شدن آ دم (ع) از بهشت بوده است. «در این حالت شاعر احساس می‎کند از اصل خود دور شده‎ است و مانند یک تبعیدی در این "غریبستان" زندگی می‎کند» (شریفیان،66:1387).

     شگل شاعر معروف رومانتیک در تعریف این احساس می‎گوید: «روح در زیر بیدبنان گریان تبعید است. روح که جایگاه معنویت در انسان است به دور از خانه و کاشانه‎ی پدری واقعیش در این دنیا زندگی می¬کند.» (میشل، 1383: 131) مولانا درمیان عارفان اسلامی، غربت روح را به زیبایی به تصویر کشیده است. وی وجود این عالم را مبتنی بر جهل و نادانی دانسته و تصریح می‎کند، سرمست شدن از لذایذ جسمانی ونفسانی موجب کوری عقل و سبب اسارت هر چه بیشتر روح می‎گردد. بنابراین پرنده‎ی روح آدمی که در قفس جسم و عالم جسمانی اسیر گشته ‎است، اگر درصدد خلاصی و نجات خوی برنیاید، نشان جهل و غفلت اوست.
کز نیستان تا مرا ببریده¬اند       از نفیرم مرد و زن نالیده¬اند    (مولوی،1387: 69)

    غربت اکبرزاده غربت از روی شناخت و آگاهی است. وی به ابدیّت می‎اندیشد و درد او "درد جاودانگی" است. این درد رنگی از غم، سکوت و خاموشی دارد:

     ترس من/ جز نبودن¬ها/ و آخر جز به خاموشی گراییدن/ و پژمردن / دگر از هیچ رنگی نیست.  (اکبرزاده،18:1391)

     شاعر با حالتی رمانتیک گونه، در دور دست خود تنها نشسته است. وی در این فضای تاریک و مبهم، خود را تنها و غریب می‎بیند و از آن هراسان است. تنهایی و غربت وی به این علت است که او هیچ نشانی از آرامش در دنیای اطرافش نمی¬بیند:
    من در بادیه بودم / با چهرهای کریه کلاغ¬ها/ خود را گم کرده بودم به هفتم خوان. (همان: 43)
    شاعر این زندگی و هستی موجود دنیا را بهانه¬جویی می¬داند که برای آزار رساندن به انسان پیوسته بهانه¬تراشی می¬کند. از این روست که خشمگینانه از آن انزجار و بیزاری می¬جوید:
    از بهانه جوی این هستی/ به سختی سخت بیزارم/ و خشمم در گلو/ سنگین/ فرو/ مرده. (همان:15)
    همچنین این¬خاموش¬سرای به ظاهرگسترده را بسان حلقه¬ای تنگ تصور کرده که عرصه زندگی را بر او محصور نموده است:
   حلقه ها تنگ است و ره خاموش/ مرا اوج نگاهش خسته می¬دارد .(همان:15)
    در این عرصه¬ی تنگ بهانه¬جوی، یاران سر درگریبان کرده¬اند و درفکر همیاری و گره¬گشایی از همنوع خود نیستند که این خود به دلیل صنعتی شدن سبک زندگی بر فضای جامعه سایه افکنده است و باعث نومیدی و نامرادی می¬شود:
    دوستان سر درگریبانند/ مرا اوج نگاهش خسته می¬دارد/ و جزدرنامرادی غوطه ور بودن / نصیب ما / نخواهد بود (همان:16)
    شاعر این ¬سرای سپنجی را جایگاه دیو وارونه می¬داند:

    بیا تا ژرف تاریکی/ و ورد دیو وارونه. (همان :16)
   و به نسل امروزی و آینده از سر درد و فسوس می¬گوید:

    عزیزکم / زندگی یعنی مرگ. و افراد گرگ صفت درنده خو بیدارند و کاری جز درنده خویی ندارند. عزیزکم / تو نیز بدان/ گرگ¬ها همیشه بیدارند. (همان:35)
    وی بخشی از این نامرادی و افسردگی خود را در این سرای سپنجی، بدخلقی¬های فلک بی¬وفا می¬داند که شاعر را خونین دل ساخته است:

غمـیـنـم ز دسـت فلـکـدار و هـم فـلـک  که هرگـز نبـوده است و یکـدم نشـد یـار من
همیشه گشوده کمینگاه وچون خصم مست  که  شایـد  بسـازد  به گیتـی  همیـن کـار من
ندانم چه بد کرده ام یا گناهم زچیست  که خنجر به دست است و قصدش دل زار من
(همان: 93)

    شاعر در قطعه "اعتراف" بیان می¬دارد که پیش از آمدن در این سرای عاریتی قدر ناشناس، ارزش فراوان و جایگاه ارزشمندی داشته ولی به محض ورود و هبوط در این دنیا، بسیار بی¬ارزش و بی¬اعتبار شده است و از این روی از بخت و اقبال خود هم شکایت می¬کند:

                     زر بـودم و ارزشـم فـراوان  چون پول سیاه اوفتادم
بودم چو کهی سخت و بینا  افسوس چو کاه اوفتادم

ای بخت بخـواب رفته من                     بی پشت وپنـاه اوفتادم       (همان: 102)
    وی در پی این بی¬اعتباری، بیان می¬کند که حتی برای گریستن هم جایی ندارد و احساس غربت می¬کند:
کو مرا گوشه دنجی که درآن زار بگریم  نشنود دوست دمی با غم بسیار بگریم
(همان: 98)
    و درنظر وی صبح امید به "صبح هیچ" بدل شده است و احساس هیچ بودن می¬کند:
ما کز دل و دیده اشکبـاریم                      پیوسته دلی شکسـته داریم
ما نقش بر آب صبح هیچیم                 هم هیچ به دیده می¬نگاریم      (همان: 99)

شاعر در قطعه ی " راه کجاست " احساس سردرگمی و پریشانی می¬کند و خود را در این دنیای تاریک بسان پروانه¬ای می¬داند که مسیر رفتن به سوی خورشید حقیقت را گم کرده است و خورشید امید و آرزوهایش فسرده است؛ یعنی هیچ امیدی برای ماندن در این دنیا ندارد:

    من پروانه¬ای هستم/ که کور شده¬ام / و ره به سوی خورشید نمی¬برم/ شاید خورشید/ دیریست/ بله/ دیریست که/ پژمرده است. (همان :41)
11-2. نوستالژی و هویت ملی: غم غربت وطن و از دست رفتن انگیزه¬ی آرمان خواهی و حس سلحشوری و حماسه¬گری:

هویت ملی یکی از نمودهای بارز در اشعار شاعران ایران زمین می¬باشد که باعث ابداع تصاویر بدیع در اشعارشان شده است. «بحث از هویت ملی در سطح گوناگون آن، در جامعه ایران سابقه‌ی طولانی دارد و به نوعی می‌توان ریشه‌ی آن را در اندیشه روشنفکران و نویسندگان عصر مشروطه به بعد جستجو کرد» (حسینی موخر، 1383: 53). توجه به هویت ملی دارای ارزش والایی در افکار و اندیشه¬های بسیاری از شاعران ملل¬های مختلف می¬باشد. «هویت (Identity) ملی فراگیرترین و در عین حال مشروع‌ترین سطح هویت در تمامی نظام‌های اجتماعی¬است. هویت¬ملی در حوزه‌های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و حتی اقتصادی جامعه، نقش تعیین کننده‌ای دارد.»( اشرف، 1378: 533) از این رو کالینیکوس آن را وجدان جمعی تعبیر کرده که باعث ایجاد دلبستگی بین افراد جامعه و گذشتگان می¬شود: «هویت ملی همان وجدان جمعی است که در درون شخصیت افراد حاضر در جامعه و بین آن‌ها و گذشتگان و اسلافشان رابطه دلبستگی ایجاد می‌کند» (کالینیکوس،96:1382). وبر نیز معتقد است «هویت ملی، عاطفه جمعی و وجدان جمعی است» (وبر، 1367: 71).

    یکی از راه‌های درک هویت ملی یک قوم، شناخت اسطوره‌های آن قوم است. کهن نمونه‌ها (کهن الگوها) خود ویژگی بارز اسطوره هر ملت¬اند. بازتاب اسطوره در جلوه‌های فرهنگی یک ملت خود نشان دهنده‌ی پیوند عمیق ملیت و مدرنیته است؛ چون از ویژگی‌های مدرنیسم، نماد پردازی، توجه به رؤیا و ناخودآگاه جمعی و نهایتاً شناخت کهن‌الگوهاست. مدرنیته در عصر جدید هرگز به معنای طرد ملیت نبوده ¬است؛ بلکه هر ملتی ضمن دست یافتن و برخوردار شدن از مواهب مدرنیته، می‌تواند در حفظ ارزش‌های ملی و سنتی خود بکوشد و هویت خود را از نو بازیابد. اگر در دوران مدرنیته کسی به ارزش‌های قومی و ملی خود پشت‌پا زند و ریشه‌های خود را بگسلد از خود، بیگانه خواهد شد. «البته به دنبال ¬آشنایی وتحمیل ¬عناصر مدرن غربی به فرهنگ و هویت ایرانی از اوایل سده نوزدهم میلادی و به طور مشخص از هنگام شکست ایرانیان در جنگ‌های ایران و روسیه، شاهد نوعی بحران در هویت ملی ایرانیان از این ناحیه هستیم. در واقع با گذشت بیش از 150 سال از نفوذ ارزش‌ها و عناصر فرهنگ مدرن غربی به جامعه ایران، هنوز هویت ملی سازگار با فرهنگ ¬مدرنیته شکل نیافته ¬است و ریشه¬ی اصلی¬آن نبود تولید تمدن در این جوامع است.» (احمدی، 1377: 9).

    با توجه به اینکه اکبرزاده از مبارزان محلی علیه بیدادگری¬های رژیم منحط پهلوی بوده و در این مسیر سخت و ارزشمند تبعید و زندانی گردید، این غم غربت وطن را ملموس¬تر احساس کرده است. شاعر با مرور وضعیت وطن در گذشته تاریخ می¬بیند که وطن عرصه تسلط دیوان و شیاطین و دجالان و شغادان مختلف شده و بزرگان و راد مردان مورد تسخیر و اسارت آنان قرار گرفته¬اند:

    از خطوط دستانت می¬خوانم که/ خورشید فرزند زئوس گشته/ و مریخ تسخیر شیطان است/ و دیو بر قله شب / و باز دوباره می‌بینیم / دجال دیرین را/ چاووش خوان هفت یار مقدس کرده/ که بار به خانه مهراب بسته¬اند/ و در مسیر چاه و نیزه و شمشیر/ افسون سیمرغ را/ در قاه قاه شغاد / نقطه پایان بخشد. (اکبرزاده ،20:1391)

    شاعر در جایی دیگر در حال بیداری، می¬بیند که مثل همیشه وطن مورد غارت و چپاول و ویرانی و سوختن و کشتن اقوام وحشی و ویرانگر قرار گرفته است:
     بیدار بودم و می¬دیدم/ مثل همیشه چپاول را به خانه¬ی من طبل می¬زنند/ غارت/ غارت/ غارت/ کشتن و سوختن و ویرانی. (همان: 25).

نکته قابل توجه در این قطعه آن است که حس حماسه¬گری و جان¬نثاری و سلحشوری در مردمان این سرزمین رخت بر بسته است. از این روست که شاهد ویرانگری¬هایی بوده¬اند. همین موضوع در زمان حمله ویرانگر قوم مغول به ایران نیز اتفاق افتاده است به طوری که افراد در مقابل این تجاوز بنیان برانداز، حس مقاومت و ایستادگی را از دست داده¬اند.

    اکبرزاده با توجه به اوضاع جامعه زمانش چنین می¬پندارد که دیگر امید رهایی وبه دست آوردن حیاتی دوباره وجود ندارد:

    افسوس / گل سبز امید/ در بن بست کوچه هیچ/ یاد بود گور سربازگمنامی است. (همان: 26). و آنگاه که شب / عارض خورشید رابه گهواره می¬سپرد. (همان :33).
   شاعر با یادآوری این صحنه دردناک با هویت ملی، همنوا می¬شود و با او احساس همدردی می¬کند:
   با باور خسته خود / تو را پناه می¬گیرم / و درد خویش را / با تو تقسیم می¬کنم (همان: 28)  
   گر چه شاعر در رؤیای خویش آرزو دارد یک بار دیگر همچون گذشته لبخند بزند و جوانه¬های اراده شکوفا شود:

    و نیک می¬دانم/ جوانه¬های اراده/ با لبخند توست که برگ می¬گیرد.  (همان)
   اما باز معتقد است که در عالم واقع، شاخسار امید پژمرده و افسرده شده و افراد فرومایه و ظاهربین سطحی¬نگر جانشین رادمردان بلندنظر شاهباز شده¬اند:
   آن شاخه سبزی که می¬گفت/ برای تو رسته¬ام/ همراه با شاخ¬های بسیار/ ترد و نرم/ افسرد و افسرد/ بهنگام که وزغ جانشین عقاب شد. (همان: 32)
    شاعر در قطعه¬ی تازیانه بهرام وقتی احساس می¬کند وطن مورد تاخت و تاز و غارت قرار گرفته است و برخی که حاضرند دچار انفعال شده¬اند به ورجاوردان و چهره¬های اسطوره¬ای حماسه¬ساز متوسل می¬شود و فریاد برمی¬آورد به امید آنکه روزی دوباره عشق و شوری زنده شود و گل امید در دل وطن بروید:

    حیران ممان/ برو گیو را بخوان و دستان را/ و بگوی توس و نوذر را/ که تازیانه بهرام/ بستی کدام فریبرز/ تژاو را مانده است/ بر من ¬مدم/ تا آواز کوج بخوانم/ بر من بدم به سوی عشق/ و لطافت آیینه/ شایدگلی بروید. (همان: 37)
    که یادآورشعر« قصه شهر سنگستان » اخوان ثالث است.

11-3. نوستالژی دوری از وطن مادری: غم غربت و دلتنگی ناشی ازدوری از سرزمین مادری، خاطرات کودکی و از بین رفتن سنت های بومی و آداب و رسوم محلی
شاعر، دردمندانه با پای پر زخم و گرفتار در زنجیر که انگیزه و توان حرکت، پویایی و جنبش از او سلب شده است، از سرزمین قهرمان پرور، شیرخیز، دیرینه و باستانی خود یاد می¬کند که هم اکنون نشانه¬ها و مظاهر خاطره¬انگیز و زیبا از آن رخت بربسته است و هویّت دیرین او کم¬رنگ و بی¬رمق شده است:

    پای من پرزخم و در زنجیر/ از جنوب شیر پرور/ سرزمین سرخ دیرینه (در اینجا شاعر برای وصف شجاعت و بالندگی و مردانگی منطقه جنوب، از رنگ سرخ که در روانشناسی رنگ ها نماد شور و بالندگی و جسارت بوده استفاده کرده¬است). نفیرنای چوپانی (چوپان خود در مفهوم نوستالژیکش منبع تراکم خاطرات دوران گذشته است) / صدای شیهه اسبی / ویا آوای دراجی نمی¬خیزد (همان:17)
   وی در جای دیگر از اشعار خود به همین مضمون اشاره دارد:

  خورشید گرما بخش امید رفت (خورشید در منطقه جنوب نوید بخش و بشارت دهنده کار و تلاش و جنبش و صفا و صمیمیت است.)/ خورشید رفت/ و ساربان افسرد / و چوپان نیزهم. (همان، ص 43)
    شاعر با افسوس و دریغ، دلیل و عامل اصلی فراموش کردن مظاهر و نمودهای محلی و بومی را خود فراموشی (یا بقول اقبال لاهوری خودباختگی) ناشی از فرورفتن در ظواهر زندگی مدرنیته می¬داند:
   دریغا، درد/ سبب جز خود فراموشی است؟(همان:17)

    به همین دلیل اذعان و اعتراف می¬کند هم زندگی و هم خود ایشان بسان ابر افسرده ظهر جنوب پژمرده شدند و خشکیدند و تلویحاً اشاره می¬کند که صنعتی شدن زندگی و تظاهر به مدرنیته شدن، زندگی امروزی را پژمرده و بی¬رمق و بی¬نشاط کرده¬است:
     زندگی پژمرد / و من هم نیز / چون افسرده ابر ظهر گرمای جنوبم. (همان:19)
    اکبرزاده با حالت پیری و سرگردانی شکوه می¬کند که سرزمین مادریش (منطقه جنوب) از وجود رادمردان و بزرگان خالی و دچار افسردگی و فسردگی شده ¬است. در اینجا شاعر با کاربرد صنعت تشخیص، دشت را همانند انسانی افسرده و غمگین پنداشته است: لنگر انداخته این پیر/ شکیبا و صبور/ سر نهاده است به پهنای کویر/ کشتی خسته به ساحل زده سر/ دشت خالی از ما/ دشت افسرده ز دوری شما/ همه تن اشک / که خون (همان: 53)
11-4. نوستالژی خاطرات شیرین دوران کودکی:

یکی دیگر از نمودهای نوستالژی در شعر اکبرزاده یاد آوری خاطرات شیرین دوران کودکی و نوجوانی است. اکبرزاده با حسرت و غم و اندوه فراوان به یادآوری خاطرات شیرین دوران کودکی و نوجوانی¬ که¬ نماد پاکی، صداقت، سادگی، شور¬¬ ونشاط، آزادی¬¬ و مهربانی¬ است، می¬پردازد. نیمایوشیج نیز در یادداشتی باعنوان "روزهای بچگی" چنین می‎نویسد: «چه روزهای خوشی است! هرگز فراموش نمی‎کنم روزهای بچگی را که به سرعت می‎گذشت. خیالات گوناگون از هر طرف مرا احاطه داشت و به تندی برق در من می‎گشتند. هر خیالی مرا به کار مخصوصی مایل می‎ساخت.... خیالات بچگانه، خیالات مقدسی است. شقاوت وخطاکاری در باطن آن‎ها راه ندارد.» (طاهباز، 1380: 193)

    فروغ نیز از لحظه‎های شاد و بی خیال کودکی، با اشتیاق یاد کرده‎است. فروغ در شعر "آن روزها رفتند" از دوران نوجوانی و در آستانه‎ی جوانی، با حسرت یاد می‎کند: اما در آخرین شعرش از جوانی هم در می‎گذرد و به هفت سالگی می‎رسد:
     ای هفت سالگی/ ای لحظه‎ی شگفت عزیمت/ بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون وجهالت رفت/ بعد از تو پنجره که رابطه‎ای بود سخت زنده وروشن/ میان ما و پرنده/ میان ما ونسیم/ شکست....» (فرخ زاد، 1378: 14)
    عشق و زندگی عاشقانه و سفرهایی که به نوعی در زندگی فرد تأثیر گذاشته، همه خاطرات فردی است که تکرار آن ها به خاطر نارضایتی از وضع موجود است و منجر به ایجاد حس دلتنگی می‎گردد.
    اکبرزاده در شعر« اوسنل» خاطرات شیرین دوران کودکی و نوجوانی و بازی¬های آن دوره را از جمله:

    قاب بازی: اشاره به نوعی بازی چهار نفره بدین گونه که بچه¬ها قاب¬های زانوی حیوانات را برمی¬داشتند و رنگ سبز و سرخ و زرد می¬زدند، سپس با گچ سفید دایره¬ی بزرگی می¬کشیدند و قاب¬ها را در چهار طرف دایره می¬گذاشتند و به نوبت هر بازیگر قاب خود را به قاب حریف پرتاب می¬کرد که اگر می¬توانست قاب حریف را ازخط بیرون کند، برنده می¬شد.
    تیرومه بازی: شبیه به قایم موشک بوده است. یک نفر چشمش را می¬بسته و فریاد می¬کشیده و می¬گفته تیر آمد، سپس به دنبال بقیه می¬گردد.
    بازی چیل چیل: بچه ها دو گروه می شدند. هر گروه به اندازه یک کف دست، چندین گلوله خاک کرده و در جایی پنهان می‌کردند که می بایست حریف آن را پیدا و خراب کند تا برنده شود.
    سبرد یا سیا بردک: این بازی هم شبیه به قایم موشک است. اینگونه که در شب¬های مهتابی کنار دیوارها صف می-کشیدند و هر کسی بنا به دلیلی چه بلند قامتی و چه جایگاه ایستادنش باعث می¬شد که نور مهتاب به سرش بخورد گرگ می شد و بقیه را دنبال می کرد.

    بازی قرپ قرپو: در این بازی، کودکان برای برداشتن شل مشیل که نوعی شل مخصوص ساختن ظروف گلی بچگانه بوده و فقط در کنار آسیاب پیدا می¬شد، به آسیاب می¬رفتند و از این شل روی سر می¬گذاشتند و می¬آمدند تا سر رودخانه که سنگ بزرگی بوده به نام دکلی. سپس شل¬ها را نازک می¬کردند و محکم روی سنگ می¬زدند. صدای قرپ قرپ می-داده است.
    از این رو وی این خاطرات را به زیبایی در اشعارش توصیف می¬کند و به تصویر می¬کشد. وی تلاش می¬کند تا در رؤیای کودکی و صفا و پاکی آن غوطه ور شود و با یادآوری آن روزها خود را تسکین و تسلی دهد:
راس راسی تو یادته¬ چند سال ¬پیش ¬و کر تل          نه راسـی تـو یـادتـه پهنـی کویـری سـر تـل
دختـرل میـومدن اشتـر مح خان میخـوندن           بچیل اسپک چرنگ تو کیچیل¬تا صب میموندن
روز سیـنی دیوارل قـاو سرخ و سوز وزرد           شو کنار کیچـیل تیرومه و چیل چیل و سه برد
شل¬مشیل شو آسیو ری سر مینادیم اوسنـل          سر سنگ دکلی  قرپ قرپو در می¬دادیم¬ اوسـنل       (اکبرزاده،153:1391)                                                          
    در این قطعه شاعر به جزئیات بازی¬های کودکان و نوجوانان اشاره کرده است که امروزه نشانه¬های آن را نمی¬بینیم.
    همچنین شاعر در قطعه "سی چنه" وقتی احساس می¬کند آداب و رسوم و سنت¬های گذشته همه از بین رفته¬اند و صفا و صمیمیت رخت بر بسته ¬است، اذعان و اعتراف می¬کند که هیچ لذتی از زندگی امروزی احساس نمی¬کند و از ظواهر زندگی صنعتی امروزی دلزده و خسته شده و بی¬نیازی می¬جوید. وی با حسرت فراوان از گذشته و سادگی آن یاد می¬کند. اویی که در روستا با طبیعت نفس می‌کشید، با پرندگان آواز می¬خواند، احساس می¬کند جامعه ماشینی آنچه را قرن¬ها در زمینه¬ی فرهنگ و هنر به دست آورده است، از میان برده و زندگی ماشینی انسانیت را تحقیر می¬کند. ویرژیل گئورگیو، نویسندۀ رمان ساعت 25 گفته است: «وقتی¬که انسان چنان با ماشین همانند شود که هویّت ماشینی پیدا کند، در آن موقع دیگر انسانی در پهنه¬ی زمین باقی نخواهد ماند.» (یونگ، 1387، 98) که در ذیل شعری از بهرام اکبرزاده به عنوان نمونه ذکر می¬گردد:
زندگی میخوام بپیچه او رو بارون سی چنه      دل خشی¬سی¬مو نمونده خیش¬وکاپون سیچنه

هر چه بانده تو مخل بی پاکشون رفتنه که        باندیل وختی که رفتن اسب شیطون سیچنه
سر کمر وختی برفتم چه صفا بی تو کمر         تو  کمر  هیچی  نمونده  باد  هیرون  سیچنه
او سو که یه گله گا بی یه زمانی بی و بس        ایسو که  یه گا دیه نی  چاس گابون سیچنه
نه¬ کله غور ونه¬ زنگل که  کله غور بکنم            دشت¬  پرگل  که  ¬نبو  بس  بیابون  سیچنه           (اکبرزاده،155:1391)                                                                                                                                                                              
البته شاعر در این قطعه بیشتر به غربت سرزمین مادری اشاره دارد در ضمن به نابسامانی جامعه هم توجه می¬کند.

نتیجه‌گیری
با بررسی مجموعه اشعار بهرام اکبرزاده به این نتیجه رسیدیم که بسامد نوستالژی و غم غربت سرزمین مادری و هویت ملی در جای جای اشعار وی موج می¬زند و این ناشی از دلبستگی و علاقه¬مندی شدید وی به ارزش¬ها، آداب و رسوم و نمودهای زندگی ساده، پاک و یکرنگ پیشین محلی و همچنین تاریخ درخشان و متمدن و افتخارآمیز ایران است. اکبر زاده با روحیه¬ای بسیار لطیف و احساسی و با شگردی منحصر به فرد توانسته است انواع نوستالژی اعم از غم غربت، خاطرات دوران کودکی و از ست دادن هویت ملی و گذشته¬ی باستانی ایران را به بهترین صورت ممکن در اشعارش به تصویر بکشد و یکی از برجسته‌ترین شعرای نوستالژی¬ساز جنوب باشد. وی معتقد است به دنبال آشنایی وتحمیل عناصر مدرن غربی و رواج سبک مدرنیته به فرهنگ، آداب و رسوم بومی و هویت ایرانی شاهد نوعی بحران و غربت در هویت محلی و ملی ایرانیان هستیم و از این حیث شاعر بسیار دردمند است و این غم و درد را در اشعار خود به خوبی نشان داده است.
 
منابع و مآخذ
1-  کتاب¬ها
-  احمدی، بابک (1377)، معمای مدرنیته، تهران: مرکز
-  احمد اشرف، پرواند آبراهامیان (1378)، جستارهایی درباره تئوری توطئه در ایران، ترجمه محمد ابراهیم فتاحی، تهران: نی
-  اصیل،حجت اله (1381)، آرمان شهر در اندیشۀ ایرانی، تهران: چشمه
-  اکبر زاده، بهرام (1391)، تازیانه بهرام، بوشهر: شروع
-  باطنی، محمدرضا و همکاران (1382)، واژه نامه روانشناسی، تهران:فرهنگ معاصر
-   پورافکاری، نصرت اله (1382)، فرهنگ جامع روانشناسی و روانپزشکی (انگلیسی-فارسی)، ج 2، تهران: فرهنگ معاصر
-   حسینی موخر، سید محسن (1383)، کتاب شناسی هویت ایرانی، تهران: مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس
-   دوبوکور (1391)، رمزهای زنده جان، مترجم جلال ستاری، تهران: مرکز
-  راس، آلن‎اُ (1375)، روان‎شناسی شخصیت، ترجمه‎ی سیاوش جمال‎فر، چاپ دوّم، تهران: روان.
-   سیدحسینی، رضا (1387)، مکتب‎های ادبی، ج1، چاپ سوّم، تهران: نگاه.
-  شاملو، سعید (1375)، آسیب‎شناسی روانی، چاپ ششم، تهران: رشد.
-   طاهباز، سیروس (1380)، زندگی و شعر نیمایوشیج، تهران: ثالث.
-   کالینیکوس، آلکس (1382)، نقد پست مدرنیسم، ترجمه‎ی اعظم‎فرهادی، مشهد: نیکا.
-  مطهری، مرتضی (1373)، عرفان حافظ، چاپ نهم، تهران: صدرا.
-  مولوی، جلال¬الدین محمد (1387)، مثنوی، چاپ چهارم، تهران: شرکت انتشاراتی فکر روز
-  ناصرخسرو (1368)، دیوان، به تصحیح مجتبی‎مینوی و مهدی‎محقق، چاپ دوّم، تهران: دانشگاه تهران.
-   نفیسی، سعید (1371)، فرهنگ فرانسه-فارسی، جلددوم، تهران: صفی علیشاه.
-  ولک،رنه و آوستن وارن(1373)، نظریه ادبیات، ترجمه ضیاء موحد و پرویز مهاجر،تهران: علمی فرهنگی.
-  وبر، ماکس(1367)، مفاهیم اساسی جامعه شناسی، ترجمه احمد صدارتی، تهران: مرکز
-  یونگ، کارل‎گوستاو (1387)،روانشناسی ضمیر ناخودآگاه، ترجمه‎ی محمّدعلی‎امیری، چاپ پنجم، تهران: علمی و فرهنگی
2.  مجلات
-  سه‎یر، رابرت؛ لووی، میشل (1383)، رومانتیسم و تفکّر اجتماعی، ارغنون. ش2. صص 119-174.
-  شریفیان، مهدی (87-1386)، بررسی فرایند نوستالژی غم غربت در اشعار فریدون مشیری، فصلنامه‎ی پژوهش‎های علوم انسانی دانشگاه‎الزّهرا(س)، ش 68و69، صص 63-85.

نویسندگان:
۱.میترا اکبرزاده* ۲.یوسف نیکروز

۱. مدرس حق التدریس دانشگاه آزاد واحد سما
۲.دانشگاه دولتی یاسوج

نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: