کد خبر: ۲۰۵۷۸۵
تاریخ انتشار: ۰۲:۳۷ - ۱۷ دی ۱۳۹۵
اسماعیل عباسی
نگاهی از درون به یاغی گری دشتی گله زن و مسیح قشقایی بر علیه حکومت پهلوی
جنوب نیوز- اسماعیل عباسی:

شورش دشتی و مسیح بر علیه خلع سلاح عشایر جنوب شروع شده بود.

ایل در سردسیر سرحد چهار دنگه بسر میبرد و دشتی همچنان نظامیان شاه را تارو مار میکرد. زن و بچه های دشتی هم دست و پا گیر بودند کسی هم نبود که مدتی زن و بچه های دشتی را نگه دارد. بالاخره دشتی سر از چیچک لو (محلی در ییلاقات تیره دوقزلو)در می آورد و نزد مشهدی صفدر عباسی میرود و تقاضا میکند مدتی زن و بچه هایش را نگه دارد.

دشتی میدانسته که اگر مشهدی صفدر قبول نکند دیگر کسی چنین خطری نخواهد کرد. صفدر قبول میکند. صفر و طوفان (عموزاده های صفدر) را با چند شتر و الاغ میفرستد تا اسباب و اسایه و اهل خانه دشتی را بیاورد. نشان به این نشان که برادر مسیح تیر خورده و سخت در بستر بود. علاوه بر زنان و بچه ها برادر مسیح را هم به مشهدی صفدر مسپارند و راهی کوه میشوند. ایل به گرمسیر کوچ میکند و برادر مسیح هم از بستر بلند شده و به دشتی میپیوندد.


صفدر عباسی

مشهدی صفدر دوسال تکمیل زن و بچه های دشتی را نگهداری می کند. بعد از گذشت دو سال سروان منصوری که مامور پیدا کردن دشتی و مسیح بوده وارد تیره دوقزلو میشود و فردی میگویید برای پیدا کردن دشتی و مسیح چرا کوهها را زیر پا گذاشته ایید؟؟ بروید پیش صفدر تا دشتی و مسیح را تحویلتان دهد. دو سروان مامور برای دستگیر کردن یاغیان بودند. سروان منصوری و سروان شمس. منصوری از حامیان شورش دشتی بوده ولی سمش بسیار شاه دوست و مصمم در دستگیری دشتی. یک لشگر مامور دستگیری دشتی بوده اند که این دو در راس فرماندهی این عملیات بودند. سروان منصوری به منزل امیر فرج گرزن مراجعه میکند و میگوید نفری را بفرستید تا صفدر را پیش من بیاورند. صفدر می آید و منصوری میگوید من طرفدار دشتی هستم و تنها احتیاط کن دست سروان سمش نیفتی. هر وقت من کاری داشتم به این نشان پیغام میفرستم. سروان شمس هم از بد روزگار صفدر را شناسایی میکند و به منزل یکی از کدخداهای تیره قورت مراجعه میکند و میگوید نفری بفرستید تا صفدر را بیاورند. کدخدا میدانسته که باید به مشهدی صفدر بگوید سروان منصوری آمده تا این بیایید. مشهدی صفدر آن لحظه یادش نمی آید نشانه ای که منصوری گفته را بپرسد و راهی منزل کدخدا می شود.

بهزاد از بنکوی جهانگیرلو  مردی اهل سیاست و حریف بوده او هم صفدر را تنها نمیگذارد و باهم حرکت میکنند. کدخدا ها همه انجا جمع می شوند و یکی در گوش سروان شمس میگوید تنها نگذار آن پیرمرد همراه صفدر سخن بگوید که نمیتوانی صفدر را محکوم کنی. صفدر وارد چادر کدخدا میشود که ای وای این منصوری نیست و شمس است میداند که دیگر کارش تمام است.

سروان شمس میگوید خب صفدر از دشتی چه خبر؟ شنیده ام خیلی کمکش کرده ایی. بهزاد میگوید اولا که این یک فرد معمولی است و دشتی یک یاغی که چندین سرهنگ و نظامی را کشته است و وقتی که تفنگش را سمت چوپانی میگیرد و نان و آب و غذا میخواهد چه کسی جرات مخالفت دارد. شمس میگوید به بنده گفتن نگذارم تو حرف بزنی پس حقیقت داشته.

مشهدی صفدر را دسبند زده سوار بر ریو میکند. مشهدی صفدر میگوید در راه هیچ سخن نگفت و یکباره دیدم درب زندان کریمخانی را باز کردن و مرا در سلولی انداختند. مشهدی صفدر به جرم همدستی با دشتی و مسیح به اعدام محکوم می شود. کل عطا از بزرگان طایفه گرایی که عمه آن یکی از زنان رحیم پدر مشهدی صفدر بود و خواهر مشهدی صفدر هم زن برادر کل عطا می باشد.

کل عطا از نفوذ خوبی برخوردار بود و دست بکار می شود برای آزاد کردن مشهدی صفدر. وکیل میگیرد و پیگیر میشود تا بعد از دو سال حبس او را از چوبه دار پایین می آورد.

در زندان حسین خان شش بلوکی و ابراهیم خان نمدی و مشهدی صفدر و بهمن خان بهادری قشقایی به جرم هم دستی با دشتی و مسیح در حبس بوده اند. پدر بزرگم میگوید یک روز هوا خوری بود و دیدم جوانی خوش هیکل بلند و رشید زیر درختی در حال مطالعه روزنامه میباشد. به حسین خان ششبلوکی گفتم خان تصدقت شوم این جوان کیست که چنین زیبا و با وقار است؟؟ حسین خان آهی کشید و گفت این بهمن خان است و همین روزها اعدامش میکنند. شب اعدام بهمن خان همه سلولها را قفل میکنند و برق زندان را هم قطع میکنند و او را ناجوانمردانه تیر باران میکنند. صدای گریه آن شب در زندان تا خود صبح ادامه داشت.

مشهدی صفدر با کمک کل عطا از زندان آزاد میشود و به آغوش ایل باز میگردد. در همین حین دشتی را هم امان نامه داده بودند و او هم خود را خلع سلاح کرده بود. زن دشتی مدعی میشود که صفدر در این مدت اموالشان را به تاراج برده و باید اموالم را برگرداند. دشتی و زنش به ایشوم مشهدی صفدر می آیند و دشتی میگوید من حریف این زن نمیشوم هرچه میگویم زن این دوسال تو و بچه هایت را نگه داشت و دو سال هم زندانش را کشید کوتاه نمی آید. مشهدی صفدر رو میکند به گوسفندان و میگوید هرچه ادعا داری جدا کن و ببر. در راه برگشت مشهدی صفدر صدا میزند که اجاق من تقاص میگیرد. یک هفته بعد از این ماجرا دشتی و مسیح با ترتیب نقشه نظامیان کشته می شوند.

دشتی و مسیح قهرمانان قشقایی بوده اند.
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
* نظر: